Thursday, June 2, 2011

داستان بلدرچین و برزگر

داستان بلدرچین و برزگر


داستان بلدرچین و برزگر

بلدرچینی با سه  جوجه  خود در کشتزاری لانه داشت . ؛
چون فصل درو شد  روزی یکی از جوجه ها  به پیش مادرش امد و گفت . ؛
مادر امروز شنیدیم که کشاورز به زنش می گفت که فردا  همسایگان  به کمک می ایند  و کشتزار را  به کمک انها درو می کنم . ؛
مادر اگر کشاورز چنین کند لانه ما  خراب می شود . ؛
مادر گفت راحت باشید هیچ اتفاقی نمی افند . ؛
و چون فردا رسید و هیچ اتفاقی نیافتاد شب یکی دیگر از جوجه های پیش مادر امد و گفت مادر امروز شنیدم که کشاورز به زنش می گفت  فردا پسر عمو هایم به کمک می ایند و با کمک انها کشتزار را درو می کنم . ؛
مادر اگر کشاورز چنین کند لانه ما خراب می شود . ؛
مادر گفت راحت باشید فردا مزرعه درو نخواهد شد .؛
و چون دوباره شب فرا رسید  جوجه سوم به پیش مادر امد و گفت  
مادر امروز کشاورز به زنش  می گفت فردا خودمان با هم استین ها را بالا می زنیم و مزرعه را درو می کنیم . 
مادر گفت که فردا لانه مان خراب می شود و باید فردا اینجا را ترک کنیم . ؛
جوجه ها گفتند که مادر  ابن بار با دفعه های دیگر چه فرقی دارد . ؛
مادر گفت .تا زمانی که کشاورز به امید این و ان نشسته بود مطمعین بودم که کسی او را یاری نمی کند ولی چون خودش تصمیم دارد که فردا اینکار را بکند  و به امید کسی نمی نشیند پس فردا او کار خود را خود انجام می دهد و مزرعه را درو و لانه ما ویران می شود.؛