Thursday, September 29, 2011

آیا شاهنامه فردوسی الهام گرفته (تقلیدی) از ایلیاد هومر یونانی است؟

آیا شاهنامه فردوسی الهام گرفته (تقلیدی) از ایلیاد هومر یونانی است؟

by دکتر ایران نژاد on Tuesday, July 5, 2011 at 6:10pm
 عده ای از محققان بر این اعتقادند كه اساطیر ایران تا حدودی ملهم از اساطیر آیین های آسیای غربی است و اساطیر ما از اساطیر ملت های گوناگون اثر پذیرفته است. (بهار، 1368، 57)آثار هومر از جمله عالی ترین آثار زبان یونانی و در حقیقت در نوع خود، باشكوه ترین آثارند و در نویسندگان مختلف پس از وی نفوذ عظیمی داشته اند.تحقیقات سعید نفیسی این نكته را آشكار كرده كه در ادبیات ملل مسلمان پس از اسلام، هومر چهره ناشناخته ای نبود، چنان كه یكی از مترجمان عرب (متوفی در سال 60)، یعنی حدود هفتاد سال قبل از تولد فردوسی، كه از زبان های سریانی و یونانی ترجمه می كرد، در خانه خود راه می رفت و شعرهای هومر را از بر می خواند (جمالی، 44 :1368.) در ضمن این تحقیقات نشان داده است كه برخی از آثار هومر در دوره ساسانیان به زبان پهلوی ترجمه شده بود و با علاقه شدیدی كه فردوسی به این نوع آثار داشت، اگر ترجمه مستقیم آثار هومر را به دست نیاورده باشد، به احتمال قوی از این حماسه ها اطلاع داشته است.

در دوره پادشاهان سلوكی، اكثر زمین های زراعی ایران در دست مالكان بزرگ ایرانی بود. این املاك یا میراث كهن بود كه به این اشراف ایرانی رسیده بود و یا از جمله املاك سلطنتی عهد هخامنشی بود كه به بزرگان واگذار شده بود، تا در برابر، شاهنشاه را در نبردها یاری دهند اما این مالكان بزرگ، هرگز به حمایت سروران تازه به دوران رسیده سلوكی برنخاستند و آنها را یاری نكردند. این نكته را می توان از گروه بسیار اندك سواران ایرانی كه همان ارتشتاران اند، در سپاه سلوكیان دریافت. درنتیجه همین امر نیز بود كه سلوكیان فقط بر یونانیان و شهرهای یونانی نشین آسیا تكیه می كردند.اما در همین دوره، وضع در خاور ایران، سرزمین بلخ و سغد، دیگرگونه بود. مالكان ارتشتار ایرانی در این منطقه ضد سلوكیان كه فقط به گرفتن خراج از ایشان توجه داشتند، با حكام یونانی همكاری كردند و بدین سبب اوضاع اجتماعی بلخ و سغد در این دوره به شدت شكوفا شد و به قول سیاح معروف چینی چانگ كئین، بلخ به تنهایی بیش از یك میلیون جمعیت داشت. یونانیان بلخ را با صفت گرانبهاترین می شناختند و آن را گوهر ایران نام داده بودند. این نزدیكی وسیع مالكان اشرافی ایران با اشراف حاكم یونانی كه به رشد اقتصادی كشور و ثروت روزافزون خاندان های اشرافی آسیای میانه منجر شد، نمی توانست بدون تلفیق های اجتماعی و فرهنگی باشد. در زمینه اجتماعی آثار ساخت های اجتماعی شهركها و روستاهای یونانی را می توان تا حدی در اوضاع روستاها و شهر ك های آسیای میانه دید. در زمینه فرهنگی بارزترین اثر این دوره استفاده از الفبای یونانی در بلخ است كه آثار بسیاری از آن در دست است.(بهار، 1352، ص 58-61.)به گمان مهرداد بهار، نگارنده كتاب اساطیر ایران، داستان رستم و اسفندیار نیز یكی از آثار این تلفیق فرهنگی است. اگر درست باشد
كه اشراف ایرانی با درباریان و اشراف یونانی باختر بیش از یك قرن محشور بوده اند، بی گمان افسانه های حماسی یونان برای این افراد، افسانه های ناشناخته ای نبوده است و در راس این افسانه ها، داستان های شیرین ایلیاد و ادیسه قرار دارد. (بهار، 1352، 65.)همچنین از منابع یونانی چنین بر می آید كه پس از به آتش كشیدن پرسپولیس، معبدی در آنجا ساخته شد كه در آن پیكره ای از آناهیتا قرار داشت كه تلفیقی از ویژگی های ایزد بانوی ایرانی و ویژگی آرتمیس و آتنا بود و این نیز تاثیر متقابل فرهنگ یونانی و ایرانی را نشان می دهد (گویری، 1372، 65.)از جمله موارد مشابه این آ ثار عبارتند از:1. گفتارها، كردارها و پندارهای مابعدالطبیعی2. اشخاص و موجودات مابعدالطبیعی مثل شاهان، پهلوانان، دیوان، جادوان، درختان، گیاهان، پرندگان، اشیا و ... است كه در این بخش درباره همسانی های شاهان و پهلوانان بحث می كنیم.سیاووش و بلورفونسیاووش و بلورفون هر دو سرنوشت یكسانی دارند. هر دو وقتی به دنیا می آیند، همه از دیدن رو و موی آنها در شگفت می مانند.سیاووش و بلورفون، هر دو زیبا و دلربایند. در هر دو داستان، زنان عاشق این پهلوانان شده اند و در هر دو داستان، هر دو متهم می شوند و شاهان برای آنها، آزمون های سختی را فراهم می آورند تا پاكی یا ناپاكی شان روشن شود هر دو از آزمون های سخت؛ جان سالم به در می برند و پاكی آنها بر همگان آشكار می شود.در شاهنامه، سودابه، عشقی ناپاك به ناپسری اش سیاووش دارد و چند بار او را به سرای خود فرا می خواند، اما سیاووش فرمان او را نمی برد. سودابه علاوه بر دلباختگی، سنگدل و غدار نیز هست. او فقط می خواهد از جوانی و رعنایی سیاووش برخوردار شود و به محض آنكه از دوستی او طمع می برد، كینه اش را به دل می گیرد و به نابودی اش كمر می بندد. در نزد شوهر خود او را متهم می كند و شاه را بر آن می دارد تا او را از میان آتش بگذراند، تا پاكی و ناپاكی او روشن شود اما سیاووش سرافراز و تندرست از میان آتش خارج و عشق ناپاك سودابه بر شاه آشكار می شود. عاقبت سیاووش، برای رستن از دست سودابه و سوءظن پدر راهی میدان جنگ می شود تا با افراسیاب جنگ را بیاغازد.در ایلیاد نیز همسر پزوتوس، آنته، در شهوت ناپاكی كه به بلورفون داشت می سوخت و چون نتوانست این شاهزاده را كه در فرزانگی یكتا بود از راه به در برد مانند سودابه به همسرش گفت: این پروتوس! یا بمیر یا جان بلورفون بستان! خواسته است مرا ناگزیر كند كه بستر تو را بیالایم شاه از این سخن در خشم شد و او را به لیسی نزد پدر زنش فرستاد، تا وی را به هلاكت برساند ...امیر این سرزمین، به این پهلوان فرمان داد كه عفریت اهریمنی را كه تا آن روز شكست ناخورده و از نژاد خدایان بود، بكشد؛ سرش مانند سر شیر، پیكرش مانند بز ماده ای و دم آن اژدهایی بود چون دمی سهمگین بر می آورد شراره ای سوزان از آن بر می جست با این همه بلورفون زمین را از آن پاك كرد و خود را به یاری خدایان واگذاشت. او با سولیم ها نبرد كرد و بر آنها پیروز شد. در بازگشت، شاه دامی دیگر در راهش گسترد. در همه لیسی، دلاورترین جنگ جویان را برگزید و آنان را دركمین نشاند. هیچ یك از آنها به خانه بازنگشت و بلورفون آنها را از میان برد و سرانجام شاه به پاكی او پی برد و وی را در لیسی نگاه داشت و دختر به او داد و همه سرافرازی های شاهی را به او بخشید.(هومر، 220-221 :1370)“بلورفون، بعدها دچار خودبینی و غرور شد و به فكر افتاد تا با اسب خود به آسمان ها برود و به مقام زئوس برسد ولی زئوس او را به زمین پرتاب كرد و بلورفون خود را كشت.(گریمال، 1367، 132) و بدین گونه داستان بزرگی و شكوهمندی در این منظومه به پایان آمد. اما برگ دیگر داستان زندگی شاهزاده ایرانی با صلح كردن او با اسفندیار و رفتن او به توران زمین گشوده می شود.سیاووش در توران زمین با دختر افراسیاب ازدواج می كند، گنگ دژ را بنا می نهد اما اخترشناسان او را فرخنده بنیاد نمی دانند.(فردوسی، 1370، 454-458.)از اخترشناسان بپرسید شاهكه من سازم ایدر یكی جایگاهاز او فرو بختم به سامان بودو یا دل ز كرده پشیمان بود؟بگفتند یكسر به شاه زمینكه بس نیست فرخنده بنیاد اینسیاووش به سبب فرهمندی و شكوهمندی، راز چرخ بلند را می داند و با “پیران” سخن از بودنی ها می گوید (فردوسی، 460:1370 .)من آگاهی از فر یزدان دهمهم از راز چرخ بلند آگهمبگویم تو را بودنی ها درستاز ایوان و باغ اندرآیم نخستبدان تا نگویی چو بینی چنانكه این بر سیاووش چرا بد نهانسپس سیاووش، كشته شدن خود به دست افراسیاب، آشفتگی ایران و توران و جنگ و كینه جویی میان قهرمانان دو كشور را پیش بینی می كند و دل “پیران” از شنیدن سخن او پر از درد می شود.سیاووش، شبی به خواب می بیند كه میان رودی، آتش برافروخته اند و آتش به سوی سیاووشگرد در حال زبانه كشیدن است و افراسیاب، در جلوی لشكر به تلخی به او می نگرد. او از خواب بیدار می شود و خواب خود را با فرنگیس در میان می گذارد و فرنگیس می گوید: این آتش دامن گرسیوز را خواهد گرفت چون دو بهره از شب می گذرد، پیك گرسیوز از راه می رسد و به سیاووش پیغام می دهد كه برای جنگ آماده باشد و سیاووش پس از آگاهی از عزیمت افراسیاب به فرنگیس می گوید: در این جنگ به فرمان افراسیاب، سر از تنم جدا خواهند ساخت و تو را اسیر خواهند كرد و “پیران” تو را خواهد رهاند. تو كیخسرو را خواهی زاد و پهلوانی از ایران، تو را همراه با كیخسرو به ایران خواهد برد. كیخسرو شاه ایران می شود و انتقام مرا از افراسیاب و تورانیان خواهد گرفت.(فردوسی، 481-482:1370.)سیاووش سپس نزد شبرنگ بهزاد می آید و سرش را در بر می گیرد و به گوش او رازی می گوید، كه چون كیخسرو به كین خواهی برخیزد، تو باره او باش( !فردوسی، 483-484 :1370.)به گوش اندرش گفت رازی به رازكه بیدار دل باش و با كس مساز!چو كیخسرو آید به كین خواستنعنانش تو را باید آراستناز آخر ببر دل به یكبارگیكه او را تو باشی به كین بارگیو چون سر سیاووش از تن جدا می شود، باد تیره رنگ جهان را تیره و تار می كند.(فردوسی، 491:1370) و همانگه در نقطه ای كه خون سیاووش بر زمین ریخته می شود، درختی سر بر می كشد كه فردوسی آن را خون اسیاوشان خوانده است

آخيلوس و اسفنديار آخيلوس پسر پله پادشاه ميرميدون‌ها، بيشتر با اسفنديار جوياى تخت و تاج همخوانى دارد. هر دو شاهزاده نظركرده نيروهاى فوق بشرى هستند. تتيس از الهگان دريا، مادر آخيلوس پسر خود را در رود ستيكس فرو برد تا رويين‌تن شود. خاصيت آب رود اين بود كه هركس در آن فرو مى‌رفت،‌رويين‌تن مى‌شد؛ منتهى چون هنگام فرو كردن آخيلوس در آب پاشنه پاى او در دست تتيس بود و آب به آن قسمت نرسيد، فقط اين نقطه از بدن آخيلوس آسيب‌پذير باقى ماند.(هومر، 1293:1370) و اسفنديار پهلوان نام‌آور ايرانى به دستور زردشت در رودخانه اساطيرى داهى تى آبتنى مى‌كند و رويين تن مى‌شود، اما چشم اسفنديار رويينه نيست، زيرا در موقع غوطه‌ور شدن در آب به ناچار چشمان خود را بست. تيرى كه آپولو آن را هدايت مى‌كند و پاريس مى‌افكند، بر پاشنه پاى رويين‌نشده آخيلوس مى‌نشيند و بدين ترتيب او كشته مى‌شود و تير گزى كه سيمرغ نشان مى‌دهد و رستم مى‌افكند بر چشمان رويين‌نشده اسفنديار اصابت مى‌كند و او را از پاى در مى‌آورد.(فردوسي، 1293:1370) اسب آخيلوس، مرگ صاحبش را پيش‌بينى مى‌كند (هومر، 601:1370) و شتر پيشاهنگ اسفنديار نيز سر دوراهى دژگنبدان باز مى‌ماند تا اسفنديار را از سرنوشت مرگبارش در زابلستان بياگاهاند. اما اسفنديار به كشتن شتردستور مى‌دهد و به سوى سرنوشتى كه چاره‌ناپذير است روانه مى‌شود. (فردوسى 1243:1370) هكتور و اسفنديار اسفنديار را مى‌توان با هكتور، شاهزاده تروايى نيز مقايسه كرد. اسفنديار به خوبى مى‌داند كه وقتى گشتاسب او را به جنگ رستم مى‌فرستد در واقع او را به سوى مرگ روانه مى‌كند؛ اما براى پرهيز از ننگ و عار و براى انجام فرمان پدر و كسب افتخار و شهرت به سوى مرگ مى‌شتابد. “كتايون” مادر او نيز وقتى در مرگ وى ندبه مى‌كند، “هكوب”‌مادر هكتور را به خاطر مى‌آورد. كتايون مانند هكوب فرزند خود را از اين نبرد شوم و بدفرجام باز مى‌دارد؛ اما ضربه تقدير قطعى و اجتناب‌ناپذير است. حتى سوگوارى‌هايى كه بعد از مرگ هكتور صورت مى‌گيرد، ناله‌هاى غم‌انگيز سوگوارى‌هاى مرگ اسفنديار را تداعى مى‌كند. هكتور به هنگام جنگ با آخيلوس، جوشن “پاتروكل” را كه دسترنج “هفائيستوس” بود و حربه در آن كارگر نبود بر تن كرد و فقط جايى كه استخوان گردن را از شانه جدا مى‌كند نمايان بود. آخيلوس با بازوى خود پر از خشم، زوبين را در آنجا فرو برد و گردن نازك او را شكافت. (هومر، 665:1370) اسفنديار نيز رويين‌تن بود و هيچ نوع سلاحى بر تن او كارگر نبود و رستم به راهنمايى سيمرغ تير گز را بر چشمان او فرو برد و اين‌چنين‌ او را كشت. هر دو پهلوان با چوب‌هايى كه موجودات افسانه‌اى به پهلوانان داده بودند، كشته مى‌شوند. شيرون موجود افسانه‌اى چوب زبان گنجشكى را به پدر آگاممنون داده بود تا دلاورترين قهرمانان را با آن بكشد. (هومر، 496:1370) و سيمرغ موجود مرموز و فوق طبيعى راهنماى رستم در يافتن چوب گز براى كشتن اسفنديار بود. (فردوسي، 1284:1370) اوليس و رستم اوليس قهرمان شكست‌ناپذير اديسه پس از چندين سال سرگردانى و تحمل خيزابه‌هاى جانفرسا و دردناك بالاخره به موطن خود بر مى‌گردد. وى اورسيلوك پسر ايدومنه را مى‌كشد، چرا كه او مى‌خواست او را از آنچه در تروا تاراج كرده بود محروم كند و ديگر اينكه اوليس را زيردست پدر خود قراردهد، اما اوليس خوددارى كرده بود. (هومر(1)، 296:1370) رستم، قهرمان شكست‌ناپذير شاهنامه نيز از ننگ دست بسته بودن و به درگاه شاه گشتاسب رفتن شرايط را براى مرگ اسفنديار آماده مى‌كند؛ هرچند كه قواى مابعدالطبيعى او را مطلع مى‌كنند كه از شومى كشتار او بر كنار نخواهد ماند.(فردوسي، 1289:1370) چنان‌كه مشهود است، هر دو قهرمان براى دورى جستن از ننگ و عار به چاره‌جويى وترفند رقيب خود را از بين مى‌برند. هر دو با ديوان و غولان جنگ مى‌كنند. رستم با ارژنگ‌ديو و ديو سپيد مى‌جنگد و آنها را مى‌كشد و اوليس نيز سيكلوپ (غول يك چشم) را با ميخى آتشين از چوب زيتون كور مى‌كند. آخيلوس و رستم رستم از همه پهلوانان شاهنامه برتر است. او از عهده همه قهرمانان و سپاهيان بر مى‌آيد و در جنگ‌ها هميشه پشت و پناه ايرانيان و تاجبخش همه شاهان است. در برابر توانمندى او، همه حتى كاووس شاه نيز سر تعظيم فرود مى‌آورد، از اين‌رو اگر بگوييم رستم برگزيده‌ترين و برترين پهلوانان شاهنامه است سخنى به گزاف نگفته‌ايم. آخيلوس نيز از همه قهرمانان ايلياد برتر است. نعره او تراوييان پيروزمند را به گريز وا مى‌دارد و به تنهايى از عهده سپاهيان بر مى‌آيد و دلاوران بسيارى از جمله هكتور، دلاور قدرتمند تروايى به دست او كشته مى‌شوند. مادر آخيلوس به او اطلاع مى‌دهد كه اگر هكتور را بكشد خود نيز چندان نخواهد زيست (هومر، 562:1370)، اما به خاطر كين‌خواهى پاتروكل، نزديك‌ترين دوستش انگيزه‌اى جز كشتن هكتور ندارد. رستم نيز از جانب سيمرغ مطلع مى‌شود كه اگر اسفنديار را بكشد، سرنوشت شومى خواهد داشت. (فردوسي، 1289:1370) كه هر كس او را خون اسفنديار بريزد ورا، بشكرد روزگار هر دو پهلوان با دلاورترين و قدرتمندترين پهلوانان نبرد مى‌كنند و هر دو پهلوان از طريق موجودات افسانه‌اى بر كشتن قهرمانان نامى و دلاور راهنمايى مى‌شوند و عاقبت نيز بر آنها پيروز مى‌شوند. شيرون(1( )موجود افسانه‌اى ازسانتورهاى تسالي)چوب زبان‌گنجشكى را به پله- پدر آخيلوس- مى‌دهد تا در آينده نام‌آورترين جنگجويان را نابود كند.(هومر 496:1370) و رستم به راهنمايى سيمرغ تير گز را بر چشمان اسفنديار مى‌نشاند و بدين‌گونه او را مى‌كشد. هكتور در جنگ با آخيلوس، جوشن شكوهمندى از پاتروكل ربوده و بر تن كرده بود و چون اين جوشن ساخته دست خدايان (هفائيستوس بود)، از اين‌رو حربه در آن كارگر نمى‌افتد و تنها استخوان گردن او آنجا كه گردن را از شانه جدا مى‌كند نمايان بود. به همين دليل آخيلوس با بازى خود پر از خشم، زوبين را در آنجا فرو برد و گردن نازك و نوخيز وى را از اين سوى به آن سوى شكافت. (هومر، 129:1370) اسفنديار نيز رويين‌تن بود و هيچ نوع سلاحى در بدن او كارگر نبود. سيمرغ رستم را مطلع ساخت كه اسفنديار فقط از راه چشم آسيب‌پذير است. (فردوسي، 129:1370) البته بايد گفت كه رستم شاهنامه با آخيلوس ايلياد، فقط از همين جهات معدود با هم قابل مقايسه‌اند چرا كه آخيلوس به خاطر زنى كه آگاممنون از غنايم او كسر كرده بود آرزو داشت زئوس شكست را نصيب هم‌ميهنانش كند، تا نبود او در جنگ احساس شود، در حالى كه رستم در همه بلايا پشت و پناه ايرانيان است. آخيلوس ايلياد، بيشتر با اسفنديار جوياى تخت و تاج همخوانى دارد تا با رستم؛ بويژه كه اسفنديار و آخيلوس هر دو نظركرده نيروهاى فوق بشرى هستند. تتيس از الهگان دريا، مادر آخيلوس پسر خود را در رود “ستيكس” فرو برد تا رويين‌تن شود(هومر، 279:1370) و زردشت، اسفنديار را كمربسته خود كرده بود و هيچ سلاحى بر تن او كارگر نمى‌افتاد. هكتور و رستم قهرمان ديگر تروا هكتور از جنبه ديگرى با رستم قابل مقايسه است. او به خوبى مى‌داند كه خدايان مقدمات سقوط تروا را فراهم آورده‌اند و سرنوشت نابودى و شكست او را رقم زده‌اند؛ با اين حال مردانه مى‌جنگد و برادر بزدل و زن‌باره‌اش “پاريس”‌را سرزنش مى‌كند و بى‌هيچ اميدى مى‌كوشد و خود را فدا مى‌سازد و با تمام توان با شوقى پرجوش دفاع مى‌كند تا شهرت لايزالى را در اذهان مردم باقى گذارد. رستم نيز مى‌داند كه اگر دست به بند اسفنديار نهد،در هر صورت سرنوشت شومى خواهد داشت كه بهترين حالتش هلاكت شدن به دست اسفنديار است. او نيز چون هكتور در برابر نيروهاى مابعدالطبيعى مى‌ايستد، هرچند شكست خود را حتمى مى‌داند، اما سربلند زيستن و مردانه‌مردن را به بند گشتاسب ترجيح مى‌دهد. علاوه بر اين هر دو پهلوان قدرتمند با زورمندي، سنگ‌هاى بسيار بزرگى را بر دست مى‌گيرند و پرتاب مى‌كنند. رستم سنگى كه هفت گردان از برداشتن آن از دهانه چاه درمانده بودند، به تنهايى از جاى بر مى‌دارد و در بيشه چين پرتاب مى‌كند و بيژن را از چاه مى‌رهاند. (فردوسي، 824:1370) و تخته سنگى را كه بهمن پسر اسفنديار از بلندى به سوى رستم پرتاب كرده است، با پاشنه پا از خود دور مى‌كند. (فردوسي، 1249:1370) هومر نيز مى‌گويد: هكتور، تخته سنگى را كه دو تن از زورمندترين مردم روزگار ما با رنجى مى‌توانستند آن را از زمين بردارند و بر گردونه‌اى بار كنند، به تنهايى و كوشش ناكرده تاب مى‌داد و به سوى دروازه‌هاى مردم آخايى مى‌افكند. (هومر، 398:1370) زال، اوديپ، پاريس زال، پهلوان ايرانى به سبب سپيدمو زاده شدن از مادر توسط پدرش سام در كوه البرز نهاده مى‌شود و سيمرغ او را در بر مى‌گيرد، به لانه خود مى‌برد و همراه با بچه‌هاى خود مى‌پرورد. سالها بعد سام در خواب مى‌بيند كه شخصى از كشور هند مژده سلامتى فرزند او را مى‌دهد. سام در پى اين خواب با سران سپاه به سوى كوه البرز مى‌آيد و چون سيمرغ آنها را مى‌بيند به زال خبر مى‌دهد كه پدرش براى بردن او آمده است و از اين‌رو او را بر مى‌گيرد و به نزد پدرش مى‌آورد و او را به پدر باز مى‌گرداند. (فردوسي، 109-115:1370) اسطوره زال از اين ديد به افسانه اوديپ، در اسطوره‌هاى يونانى مى‌ماند كه “نهان‌گويان دلف” به “لائيوس”، پادشاه “تب” خبر مى‌دهند كه فرزندى كه وى از همسرش “ژوكاست” خواهد يافت، او را خواهد كشت. “لائيوس” دستور داد كه نوزاد را بر كوه “تسيرون” بنهند تا توشه ددان شود. چاكرى كه به اين كار گمارده شده بود، پاى كودك را سفت و او را از درختى فرو آويخت. كودك از اين‌رو اوديپ (در يونانى به معنى پاى برآماسيده) نام گرفت. به يارى بخت، “فورباس”، شبان “پوليپ“ پادشاه “كورنيت” با رمه خويش از آن سوى مى‌گذشت، فريادهاى كودك را شنيد و به نزد وى شتافت. شهربانوى كورنيت كه فرزندى نداشت، اوديپ را به فرزندى پذيرفت و پرورد و بدين‌سان او از مرگ رست و چون به نيرومندى رسيد، پس از رويدادهاى شگفت به تب باز رفت و نادانسته پدر خويش را كشت.(كزازي، 40:1367) پاريس نيز چون به دنيا مى‌آيد، خوابگزاران، حيات او را به نابودى شهر تروا مى‌دانند. از اين‌رو پدرش او را به چوپانى مى‌سپارد تا وى را بكشد. دهقان نرم‌دل، پاريس را به دست خويش نمى‌تواند بكشد، از اين‌رو او را بر كوه “ايدا” مى‌نهد و در آنجا ماده خرسى او را شير مى‌دهد. دهقان پس از هفته‌اى باز مى‌آيد و كودك را زنده مى‌بيند و او را نزد خود مى پرورد تا سر‌انجام پدر او را باز مى‌شناسد و به دربار باز مى‌گرداند. (مختاري، 73:1369) كتابنامه بهار، مهرداد، 1352، اساطير ايران، انتشارات بنياد فرهنگ ايران بهار، مهرداد، 1368، “اسطوره، بيانى فلسفى يا استدلالى تمثيلي”، مجله ادبستان، شماره 2 بهار، مهرداد، 1362، پژوهشى در اساطير ايراني، تهران: انتشارات توس جمالي، كامران، 1368، فردوسى و هومر، تهران: انتشارات اسپرك سرامي، قدمعلي، 1368، از رنگ گل تا رنج خا، چ1 ، تهران: انتشارات علمى و فرهنگي صفا، ذبيح‌الله، 1352، حماسه سرايى در ايران، چ3، تهران: انتشارات اميركبير فردوسي، ابوالقاسم، 1370، شاهنامه، به تصحيح ژول مول، ج1 تا 4، چ5، انتشارات آموزش انقلاب اسلامي كزازي، ميرجلال‌الدين، 1367، مازماى راز، جستارهايى در شاهنامه، چ1، نشر مركز گريمال، پير، 1367، فرهنگ اساطير يونان و روم، ترجمه احمد بهمنش، تهران: انتشارات اميركبير گويري، سوزان، 372، آناهيتا در اسطوره‌هاى ايران، انتشارات جمال الحق مختاري، محمد، 1362، اسطوره زال، تبلور تضاد و وحدت ملي، چ1، تهران: نشر آگه معين، محمد، 1368، مجموعه مقالات، به كوشش مهدخت معين، ج1 و 2، چ2، تهران: موسسه انتشارات معين هومر، 1370، ايلياد، ترجمه سعيد نفيسي، چ8، تهران: انتشارات علمى و فرهنگي هومر، 1370، اديسه، ترجمه سعيد نفيسي، چ8، تهران: انتشارات علمى و فرهنگي



.
Richp24@ymail.com

داستان قوم "به چه" در زمانهای قدیم و امروز

داستان قوم "به چه" در زمانهای قدیم و امروز

by دکتر ایران نژاد on Monday, August 8, 2011 at 9:13pm
قرنها پیش در آسیا، مردمانی زندگی میکردند که به آنها قوم "به چه" یا "بچه" میگفتند.  این قوم از آمیزش دو قوم اولیه در آسیای غربی به نامهای "به به" و "چه چه" بوجود آمدند.  خصلت اصلی این قوم آن بود که از فرهنگ و ادب و رفتار خود بسیار راضی بودند و برای آن بسیار به به و چه چه میکردند.  و هر چقدر  در مقایسه با اقوام دیگر، در همه کار  بیشتر عقب می افتادند و هر چقدر در همه کارهای گروهی مثل انقلابات، تظاهرات و جنگها  شکست میخوردند، باز از خود و عملکرد خود تعریف میکردند و همه اشکالات را از اقوام دیگر میدیدند و آنها را دلیل شکست خود میدیدند.؛

  این تعریف و تعارف ها دلیل مهمی داشت و آن این بود که عدم خلاقیت و بلوغ فکری قوم "بچه" از زمان یونان باستان موجب شده بود که این قوم در واقع کشش عجیبی به تقلید و پیروی از اقوام دیگر داشته باشد.  با اینکه از فرهنگ خود تعریف میکردند، در عمل مفتون اقوام دیگر و نو آوری های آنها بودند.  این به به ها و چه چه ها در حقیقت آموزشهای بزرگان آنها بود به عنوان عکس العملی در راه شستشوی ذهنی جوانهای آنها تا بلکه قدری از عشق و کشش بی حد این مردم به چیزهای خارجی بکاهد و آنها را به مرز و بوم خود پیوند دهد.  ولی این تعلیمات فقط بر روی قشر باهوش فرهیخته این مردم تاثیر میکرد و آنها را به این خیال واهی می انداخت که چیزی هستند ولی عموم توده مردم این قوم در صورت امکان همه چیز خود را حاضر بود بدهد تا یک زندگی معمولی در کشور های غربی به دست آورد.   قشر فرهیخته قدرت خیال کردن داشت و بر اثر این تلقینات یک سری رویاهای خوش را از گذشته و آینده و حال برای خود میتوانست بسازد.  ولی قشر عامی این قوم فارغ از قدرت تجسم بود و درست به همین خاطر، به صورت مستقیم تر و عینی تری به جهان پیرامون نگاه میکرد و میدید که واظها این قوم دچار عقب ماندگی است.؛

نمونه های تقلید در این قوم بیشمار بود.  با آنکه فرهنگ خود را چیزی ناب و بکر میدانستند، همه چیز آنها تقلیدی بود و با کمال تاسف خود آنها از این مسئله خبر نداشتند، یعنی خود را گول میزدند، در صورتی که همه جهان این را به وضوح میدید.  ستونهای کاخهای باستانی آنها تقلیدی از یونانیان باستان بود با آمیزشی از حیوانات فرهنگ های بابل و آشوری.  خط باستانی آنها تقلیدی، یا بهتر بگوییم، یک خط بابلی بود.  خط مدرن آنها برگرفته از خط آرامی بود. در زبان خود ۸۰ درصد از واژه های زبانهای بیگانه داشتند.  واژه هایی پیش پا افتاده مانند صابون، تمبر، بلیط، سماور، چمدان، کوران و غیره از زبانهای اروپایی گرفته شده بودند و بسیار بیشتر از واژه های دیگر این زبان عربی بودند.  تنها واژه هایی که واقعا از زبان قوم "بچه" بودند، آن واژه هایی بودند که کودکان زیر پنج سال با مادر خود درون خانه گفتگو میکنند مانند: بشین، پا شو، بخور، بریز، بشور، بیا، برو، بزن، شیر، آب، نون، پستان، شکم،سر، زبان، پا، دست، انگشت و غیره.  به محض اینکه که احتیاجی به مفاهیم غیر ملموس برای نوجوانان بزرگتر از ۵ ساله میشد، واژه ها عربی میشد، مانند: الآن، قبل، بعد، اتحاد، مفهوم، مقابل، عقب، نوع، تاکید، محبت، شقاوت، مشکل، مضحک، مشاور، شاکی، متهم و غیره.؛

  سرود ملی آنها " ای به چه، ای مرز پر گهر" که با غرور فراوان خوانده میشد، تقلیدی بد از قطعه "سوناتینای" باخ بود که گام آن تغییر یافته بود و کج شده بود بدون اینکه هیچ کجا به آن اشاره ای شده باشد.  قبل از این سرود سرود دیگری داشتند که آنرا یک ایتالیایی نوشته بود!!  تصور کنید که یک مردم چقدر باید وطن پرست باشند که اولین سرود ملی آنها رو یک خارجی براشون بنویسه.   یونانی های باستان نوشته اند که این مردم از همه چیز و همه جا قرض میکردند و قاطی میکردند و تعجبی نبود اگر حتی در بازار با طوق مصری به گردن راه بروند.  مردم جهان نوین در حیرت از تقلید آنها در همه ارکان زندگی از غرب بودند از لباس پوشیدن، آرایش و جراحی پلاستیک گرفته  تا ادبیات، شعر، موسیقی و حتی فلسفه.  از غرب بد میگفتند (مخصوصا قشر فرهیخته آنها) ولی مدام در حال کپی برداری بودند. شاعران کلاسیک آنها مانند شاعر معروف قرن ۱۳ میلادی آنها، به نام سعدیسم یا سادیسم، به تبحر خود در زبان عربی افتخار میکرد و اشعار و داستانهایی مینوشت که نصفه عربی نصفه "بچه گانه" بودند و یک طرز زندگی فاشیستی را به انسانها یاد میداد.  شاعر محبوب آنها در قرن ۱۴ میلادی به نام خفه یا خفز، اشعاری داشت که اول جمله عربی بود ولی بقیه جمله به زبان بچگی و بر عکس، مثلا
:
                                  الا ای ساربان منزل دوست// الی رکبانکم طال اشتیاقی؟

  فلسفه آنها تقلیدی از یونان بود.  یکی از فلاسفه آنها معروف به معلم دوم بود، چون معلم اول را ارسطو میدانستند. پزشکی آنها به مدت ۱۰۰۰ سال تا همین چندی پیش تقلیدی از ارسطو و جالینوس بود.  حتی همین امروز هم داروخانه هایی به نام جالینوس در شهر های مختلف دارند.؛

 آنها مدام از خود تعریف میکردند ولی هیچکس به آنها اهمیت نمیداد. همه جهان متمدن آنها را یک قوم مقلد و دست دوم میدانست که در یک نقطه ی دور، خشک و سنگلاخی از جهان به طور منزوی، زندگی کرم مانندی را دنبال میکردند.  اشعار کلاسیک آنها تاثیر گرفته از فلسفه یونان بود به اضافه موهومات خرافی فلوطین و  خرافاتی دیگر از خود آنها.  حتی موسیقی آنها فرم شکسته ی مدهای یونانی بود یعنی اکثر  مقامهای موسیقی آنها تقلیدی شکسته از مایه های یونانی بود.  یکی از مقامهای آنها به نام نواز، همان مد یونانی آیولین بود که انگار روی فلوت، یک نفر از روی تنبلی نتونسته انگشت هاشو قرص روی ساز نگه داره و به جای اینکه با دست های منظم و بسته بزنه، ساده تر با دست باز زده.  این تنبلی در سازها بادی موجب شده بود که موسیقی آنها فواصل ربع پرده پیدا کنه.  انگار یک چوپونی یک آهنگ درستی رو شنیده باشه و بعد به طرز بسیار محدود و شکسته ای بخواد فقط تکه هایی از آن آهنگ کامل رو روی نی خودش بزنه.؛


  ادامه قصه تا شب بعد .....؛
· · Share · Delete

    • Afson Shahbazi شما بهتره فامیل خودت را بزاری یونان نژاد !!!!!!!!!
      August 8 at 10:08pm · · 2 peopleLoading...
    • Hossein Moayedi I just wonder who could get along well with such people.. very sorry to like.. but it is true If you compare it to other people around the world that live together with love and peace.
      August 8 at 11:04pm · · 2 peopleLoading...
    • دکتر ایران نژاد تصور کنید که یک مردم چقدر باید وطن پرست باشند که اولین سرود ملی آنها رو یک خارجی براشون بنویسه.
      August 12 at 9:59pm · · 1 personLoading...
    • دکتر ایران نژاد
      سرود ملی آنها " ای به چه، ای مرز پر گهر" که با غرور فراوان خوانده میشد، تقلیدی بد از قطعه "سوناتینای" باخ بود که گام آن تغییر یافته بود و کج شده بود بدون اینکه هیچ کجا به آن اشاره ای شده باشد. قبل از این سرود سرود دیگری داشتند که آنرا یک ا...یتالیایی نوشته بود!! تصور کنید که یک مردم چقدر باید وطن پرست باشند که اولین سرود ملی آنها رو یک خارجی براشون بنویسه. یونانی های باستان نوشته اند که این مردم از همه چیز و همه جا قرض میکردند و قاطی میکردند و تعجبی نبود اگر حتی در بازار با طوق مصری به گردن راه بروند. مردم جهان نوین در حیرت از تقلید آنها در همه ارکان زندگی از غرب بودند از لباس پوشیدن، آرایش و جراحی پلاستیک گرفته تا ادبیات، شعر، موسیقی و حتی فلسفه. از غرب بد میگفتند (مخصوصا قشر فرهیخته آنها) ولی مدام در حال کپی برداری بودند. شاعران کلاسیک آنها مانند شاعر معروف قرن ۱۳ میلادی آنها، به نام سعدیسم یا سادیسم، به تبحر خود در زبان عربی افتخار میکرد و اشعار و داستانهایی مینوشت که نصفه عربی نصفه "بچه گانه" بودند و یک طرز زندگی فاشیستی را به انسانها یاد میداد. شاعر محبوب آنها در قرن ۱۴ میلادی به نام خفه یا خفز، اشعاری داشت که اول جمله عربی بود ولی بقیه جمله به زبان بچگی و بر عکس، مثلا

      :




      الا ای ساربان منزل دوست// الی رکبانکم طال اشتیاقی؟
      See More
      August 12 at 11:56pm · · 1 personLoading...
    • Hossein Moayedi There is something we need to learn.. you always telling about the mistakes and plagiarism of ancients Iran ... I believe giving ideas as well suggestions have more benefit (If any) to change the current lifestyle... I also like Iran and watch the future with a optimistic view.
      August 13 at 12:07am ·
    • دکتر ایران نژاد Hasan likes to eat poop, Hoseyn tells him he should stop that. Hasan then says "you are so negative. Can you say something positive."
      August 13 at 5:42pm ·
    • 努里纳德 again poop eating metaphor? ... hummm ...
      August 14 at 5:48am · · 1 personLoading...
    • دکتر ایران نژاد I'll use smoking cigarettes as an analogy next time. lol!
      August 26 at 12:21am · · 1 personLoading...

Wednesday, September 28, 2011

You know you're Persian if ...

You know you're Persian if ...

by دکتر ایران نژاد on Thursday, September 15, 2011 at 9:06pm
  • If you have lived in Los Angeles for 30 years and have never gone to see the los angeles museum of art (because you think honar nazd iranian ast o bas), you might be Persian.
  • If you make big promises about what you will do to make your wife, your client or your tenant happy, but refuse to put it in writing (because YOU believe you're a man of your VORD), you might be Persian.
  • If the walls in your home are ALL painted white and there is no artwork on them and if there is, it is a gaudy picture of a woman's face with big lips or her naked body, you might be Persian.
  • If you get together with 20 friends for a demonstration or a soccer match and shout 20 different slogans at the same time, you might be Persian.
  • If you say you love sushi but wonder why they always use such cheap SHEFTEH rice and not Basmati, you might be Persian.
  • If you are a 35 year old female doctor with her own practice but still live with your parents, you might be Persian.
  • If you live in a 2 million dollar home next to movie stars but install a $60 oven hood in your kitchen, you might be a Persian.
  • If you go dancing on Sundays beginning at midnight, you might be Persian.
  • If all your party clothes are black, you might be Persian.
  • If your idea of a great (/healthy) food is 3 skewers of kebobs on a butter-coated bed of Basmati rice and a raw egg yolk floating on top and a few shots of vodka, you might be Persian.
  • If you have lived n America for 30 years, yet you still giggle every time you hear "coast to coast," "couscous," or even "food to go," you might be Persian.
· · Share · Delete


    • دکتر ایران نژاد We like to blame everything on the poor Arabs.
      September 16 at 7:29am · · 1 personLoading...
    • دکتر ایران نژاد Maryam Sediqe: if you are invited to a party at 7:00 and you show up late at 10:00 you might be persian.
      September 16 at 11:51pm · · 2 peopleLoading...
    • دکتر ایران نژاد Here's one that I personally experienced 22 years ago, the only time I ever went to a Persian pop concert because this girl asked me to go: If you go to a pop concert advertised for 8 pm and the first performer (Asef) shows up at 12 midnight and the 2nd performer (siyavash) performs after you give up and go home at 3 in the morning, you might be Persian.
      September 16 at 11:51pm · · 2 peopleLoading...
    • دکتر ایران نژاد ‎Narci Barani i have seen most of these with my own eyes.
      September 17 at 9:44am · · 1 person

You know you're Persian if ...

You know you're Persian if ...

by دکتر ایران نژاد on Thursday, September 15, 2011 at 9:06pm
  • If you have lived in Los Angeles for 30 years and have never gone to see the los angeles museum of art (because you think honar nazd iranian ast o bas), you might be Persian.
  • If you make big promises about what you will do to make your wife, your client or your tenant happy, but refuse to put it in writing (because YOU believe you're a man of your VORD), you might be Persian.
  • If the walls in your home are ALL painted white and there is no artwork on them and if there is, it is a gaudy picture of a woman's face with big lips or her naked body, you might be Persian.
  • If you get together with 20 friends for a demonstration or a soccer match and shout 20 different slogans at the same time, you might be Persian.
  • If you say you love sushi but wonder why they always use such cheap SHEFTEH rice and not Basmati, you might be Persian.
  • If you are a 35 year old female doctor with her own practice but still live with your parents, you might be Persian.
  • If you live in a 2 million dollar home next to movie stars but install a $60 oven hood in your kitchen, you might be a Persian.
  • If you go dancing on Sundays beginning at midnight, you might be Persian.
  • If all your party clothes are black, you might be Persian.
  • If your idea of a great (/healthy) food is 3 skewers of kebobs on a butter-coated bed of Basmati rice and a raw egg yolk floating on top and a few shots of vodka, you might be Persian.
  • If you have lived n America for 30 years, yet you still giggle every time you hear "coast to coast," "couscous," or even "food to go," you might be Persian.
افکار اپیکوروس را با دیدگاه خیام مقایسه کنید. ببینید کدام یک کامل تر و ژرفتر به زندگی، به آخرت و به خوشبختی نگریسته است و کدام از دیگری تقلید کرده است. اپیکوروس متولد 342 ق.م. است.;

http://tdi.blogfa.com/post-115.aspx
http://neo-engineering.persianblog.ir/post/12


اندیشه های اپیکوروس

نویسنده : میراث نو ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۸

اپیکوروس یکی از فلاسفه یونان باستان است که او را به عنوان نماینده مکتب لذت گرایی (اصالت لذت) می شناسند. مطابق آموزه های این مکتب لذت مبدأ و مقصد حیات آدمی به شمار می رود و سعادت جز به وسیله‏ی لذت جویی امکان پذیر نیست. تأثیر فلسفه اپیکوروس در تاریخ به حدی بوده است که حتی امروزه هم در زبان انگلیسی، فرد خوشگذران و لذت جو اپیکور  نامیده می شود. بررسی فلسفه اپیکوروس همانند سایر مکاتب تأثیر گذار، بیانگر نکات مهمی از دغدغه های بشری است.

 در مورد اپیکوروس متوجه تلاشهای وی برای موجه کردن نظریاتش با طبیعیات می شویم. از این رو حکمت طبیعی اپیکوروس مقدمه فهم فلسفه اوست. او با کمک گرفتن از نظریات علمی زمان خویش به دنبال ارائه نظام اخلاقی و فلسفی خویش است. هر چند نظریات علمی مورد استفاده وی، امروز رنگ باخته است، اما بسیاری از عقاید فلسفی و اخلاقی وی، بعدها و با توجیهی دیگر، در سخنان سایر حکما و فلاسفه و حتی مردم عادی تکرار شده است. هرچند وی حکمت طبیعی خود را پایه حکمت عملی اش قرار میدهد، اما به واقع با رد نظریات طبیعی او نمی توان بنیانهای نظریات فلسفی اش را سست کرد. از این رو بر آن شدیم تا در مورد آرا و افکار وی مطلبی را ارائه دهیم که حاصل آن مقالۀ پیش رو است. ما به شرح نظریات وی می پردازیم و ابتدا نظریات علمی و سپس نظریات فلسفی را شرح می دهیم. در ادامه به طرح انتقادات راجع به وی پرداخته. در پایان نسبت اپیکوریان متأخر به نسل اول آنها را بیان می کنیم.
1.حکمت طبیعی
 اپیکوروس می خواست که انسان را از ترسها و نگرانیهایی که مایه عذاب وی است رها کند و مقدمه‏ی رسیدن او را به لذت و سعادت فراهم سازد. وقتی شرایط جامعه‏ی اپیکوروس را در نظر می گیریم، این تلاش برای ما معنادارتر می شود. نقل شده است مادر اپیکوروس در خانه های مردم به کارهایی نظیر جن گیری و طلسم سازی مشغول بود. وی اپیکوروسِ کودک را همراه می برد و کودک می دید که این رنج و نگرانی و سختی به خاطر موجودات موهوم و هراس از مرگ و افکار سخیف به وجود می آید. بنابراین بعدها تلاش خود را معطوف کرد تا چنین خرافاتی را از اذهان پیروانش بیرون راند.
برای رسیدن به هدف فوق او نیاز به نظریاتی راجع به طبیعت داشت. اپیکوروس بیشترین بهره را در این راستا از دموکریتوس می برد. بر این اساس وی معتقد است که تمام تصورات عقلی ما از حسیات ناشی می شوند و بنابراین عقل نه تنها نمی تواند معیاری برای قضاوت در مورد حسیات باشد، بلکه بنای افکار ما همه بر حسیات استوار است و حسیات اساس تنزل ناپذیر معرفت مایند. حسیات از آنجا در فلسفه اپیکوروس اهمیت می یابند که وسیله ای برای رسیدن به وضوح می باشند. وضوح در عین حال که معرف احساس است، مؤید وجود خارجی موضوع احساس نیز هست. لذا لذت و رنج، وضوح دارند. بنابراین حقیقت اند و از چیزهای لذت آور و الم انگیز ناشی می شوند.
از نظر اپیکوروس جهان از اجسام و فضای خالی تشکیل شده است. یعنی جهان یا ماده است یا خلأ. ادرکات حسی ما وجود اجسام را تصدیق می کنند، وجود فضای خالی هم ضرورت تام دارد، زیرا اگر فضای خالی نباشد، اجسام محلی برای ماندن و جنبیدن ندارند، در حالی که گردش آنها برای ما روشن است. اجسام و خلأ تنها جوهرهای واقعی هستند.
اپیکوروس می گوید هیچ چیز از عدم به وجود نمی آید و هیچ چیز هم به عدم نمی پیوندد. جهان همچنان که امروز هست از ابتدا بوده و آنچه فکر می کنیم از بین رفته، در حقیقت تغییر شکل داده. ما به اشتباه می پنداریم که نابود شده است. همچنین مواد، همه به عناصر ساده تری قابل تجزیه هستند. و این تجزیه آنقدر ادامه می یابد تا به عناصر غیرقابل تجزیه ای به نام اتم برسد. اتم ها حقایقی ابدی اند و فنا و مرگ ندارند.
آنچه منشأ تغییر و تحول در جهان می شود، حرکت اتم هاست. به عبارتی مجموع اتم ها ثابت است و چیزی تولید یا مصرف نمی شود. این آرایش اتم هاست که تغییر میکند و چهرۀ جهان را تغییر می دهد. این حرکت بر اثر سه عامل می تواند رخ دهد.1. حرکت عمودی و سقوط اتم ها بر اثر ثقل 2. بر اثر برخورد اتم های سبک و سنگین، اتم های سبک به بالا پرت می شوند. 3. میل یا انحراف که عبارتست از حرکت خود به خودی اتم ها. ویژگی سوم اهمیت فوق العاده ای در فلسفه اپیکوروس دارد که در قسمت بعدی شرح داده خواهد شد.
اپیکوروس روح را نیز مجموعه ای از اتم ها می دانست.زیرا تنها جوهر غیر جسمانی خلأ است. خلأ نه فاعل است و نه فعل پذیر، در حالی که روح فعل و انفعال دارد. بنابراین روح خلأ نیست. پس آنچه نفس یا روح می نامیم در حقیقت جسم است. روح جسمی است لطیف مرکب از گردترین و صافترین ذرات روح و مبدأ حسیات است. در واقع مسولیت حس کردن با روح است.
2.حکمت عملی اپیکوروس
اپیکوروس نظریات علمی اش را تنها به دلیل علاقه اش به شناخت جهان بیان نمی کند. وی می خواهد دستگاهی اخلاقی بسازد تا نتیجه آن آسودگی روح بشر و آزاد ساختن آن از ترسها و نگرانی، که مانع چشیدن لذت اند، باشد. اپیکوروس ریشه بدبختیها و ناراحتیهای بشر را در سه چیز خلاصه می کند: 1. عقاید دینی 2. اعتقاد به تقدیر 3. ترس از مرگ
1 عقاید دینی: اپیکوروس معتقد است که جهان نه کار خداست و نه در فرمان اوست. همانطور که اشاره شد جهان از آرایشهای گوناگون اتم ها پدید می آید. ذرات برحسب نقشه‏ی از پیش تعیین شده کنار هم ننشسته اند. بلکه از روز ازل به هزار گونه برخورد نموده و آرایشهای گوناگونی را آزموده اند. اصل آفریننده چیزی جز طبیعت نیست. همه چیز فقط و فقط به آرایش اتم بستگی دارد. اشیا به طور مکانیکی و از ازدحام ذرات که به طور تصادفی با هم برخورد میکنند، به وجود می آیند. اگر جهان به وسیله‏ی اراده الهی و برای نفع رساندن به مردم خلق شده بود؛ نمی بایست دارای این همه عیب و نقص می بود.
اپیکوروس با چنین استدلالاتی نمی خواهد وجود خدایان را انکار کند. بلکه قصد دارد تصور عامیانه از دین و خدا را، که بر مبنای وحشت انسان از خدایان است، اصلاح کند. او عمیقا معتقد است که خدایان وجود دارند. آنها موجوداتی جاوید و نیکبخت اند. ما نباید به آنها صفاتی بدهیم که با سعادت و ابدیت آنها منافات داشته باشد. بنابراین نباید کار اداره جهان را متعلق به خداوند دانست. همچنین نباید تصور نمود که خدایان نیز مانند بشر خشمگین می شوند. وجود جاوید و نیکبخت، نه احساس رنج می کند و نه به دیگران آسیبی می رساند. خدایان نمی خواهند به ما آسیبی برسانند و زندگی سعادتمند خود را در فضاهای خالی میان جهان های گوناگون می گذرانند. از نظر اپیکوروس ما باید خدایان را الگو و راهنمای خود قرار دهیم و حیات خود را ارتقا بخشیم.
2. ترس از تقدیر: همانطور که گفته شد، اپیکوروس اعتقاد داشت که جهان از طریق حرکت اتمها تحول می یابد، و یکی از راههای حرکت اتمها میل یا انحراف است( مورد 3). بنابراین نظر، بعضی اتمها به هنگام سقوط، بدون علت مشخص، به مقدار بسیار کمی از خط مستقیم منحرف می شوند. در واقع، با منحرف کردن مسیر خود، قانون تقدیر را می شکند و تسلسل علت و معلول را نیز می گسلد. این جنبه ذاتی ذرات، منشا آزادی اراده و اختیار نیز هست. از این رو ترس از تقدیر معنا ندارد، چرا که هیچ چیز از قبل معین نیست. می توان به تغییر امیدوار بود.
3. بسیاری از مردم از مرگ وحشت دارند و آن را شری بزرگ می پندارند. چرا که تصور می کنند پس از مرگ به علت گناهانشان عذاب خواهند کشید. اما اپیکور اعتقاد دارد که از مرگ نباید هراسید. چرا که مرگ نیست شدن و از میان رفتن احساسات است. همانطور که قبلا در شرح حکمت طبیعی اپیکوروس ذکر شد، وی اعتقاد داشت که روح هم از اتم تشکیل شده است و لذا مانند جسم نابود می شود. از آنجایی که روح منشا احساسات است، مرگ موجب از بین رفتن احساسات می شود. بنابراین مرگ نه خیر است و نه شر. زیرا چنان که گفته شد خیر و شر هم باید به حس در آیند تا واقعی باشند. اپیکوروس جمله معروفی در این زمینه دارد. وی می گوید:« تا زمانی که ما هستیم مرگ نیست و زمانی که مرگ هست دیگر ما نیستیم.» حتی اگر انسان، جوانمرگ هم بشود، باز نمی توان مرگ را شر دانست. زیرا کمیت عمر از نظر اپیکوروس مهم نیست، بلکه کیفیت آن تعیین کننده است. زندگی اندک توأم با سعادت و لذت بر زندگی بلند پر محنت اولویت دارد.;

نقل قولی از پروفسور ارمان از دانشگاه کارلینای شمالی در مورد عیسی مسیح در تاریخ

ترجمه شکسته به فارسی در پایین با تشکر از گوگل و قدری دست کاری از دکتر ایران نژاد:            ؛
نقل قولی از پروفسور ارمان از دانشگاه کارلینای شمالی در مورد عیسی مسیح در تاریخ:            ؛

من تصمیم گرفتم که بهترین مکان برای شروع مطالعه عیسی، خلاصه زندگی یک مرد قابل توجه است که نزدیک به 2،000 سال پیش زندگی می کرد.؛
 شرح زندگی او ممکن است برای آشنا شما باشد.؛
1. قبل از تولد، مادرش می دانست که او یک کودک عادی نخواهد بود. فرشته بازدید کننده به او گفت که پسرش الهی خواهد بود.
2. تولد او با نشانه ها و شگفتی های معجزه آسا همراه بود و  در کودکی، او از نظر مذهبی مقدس بود.؛
3. پس از بلوغ، منزل را ترک کرد و به کار موعظه ی دوره گردی مشغول شد. او می آموخت که خیر این است که مردم باید برای آنچه معنوی است، نه چیزهای مادی در این جهان زندگی کنند.؛
4. او شاگردانی جمع کرد و معجزاتی انجام داد تا  آنها را در ایمان خود راسخ کند.؛
5. او خشم بسیاری از کسانی که در قدرت بودند را در آورد تا اینکه او را به اتهام پیش مقامات روم آوردند.؛
6. حتی پس از این که جهان را ترک کرد ، چندی از پیروان او ادعا کردند که او به آسمان صعود کرده و آنها او را زنده دیده اند. بعدها اصحاب او چند کتاب در مورد زندگی او نوشتند، و برخی از این نوشته ها تا امروز موجود است.؛
7. من شک دارم هیچ کدام از شما تا به حال آن کتابها را خوانده باشید، و من اصلا شک دارم اگر بسیاری از شما حتی نام این مرد را شنیده باشید

او فیلسوف مشهور نئو-فیثاغورثی آپولونیوس از تیانا است که در قرن اول میلادی زندگی میکرد، به پرستش بت ها و خدایان اعتقاد داشت و  زندگی او از طریق نوشته های اصحابش به خصوص فیلوستراتوس به ما رسیده است. ؛

II. I’ve decided that the best place to begin our study is by summarizing for you the life of a remarkable man who lived nearly 2,000 years ago.
A. The accounts of his life may sound familiar to you.
1. Before he was born, his mother knew he would not be a normal child. An angelic visitor told her that her son would be divine.
2. His birth was accompanied by miraculous signs and wonders and as a child, he was religiously precocious.
3. As an adult, he left home to engage in an itinerant preaching ministry, teaching his good news that people should live for what is spiritual, not the material things of this world.
4. He gathered disciples and did miracles to confirm them in their faith.
5. He raised the ire of many of those in power, who had him brought up on charges before the Roman authorities.
6. Even after he left this world, though, his followers claimed that he had ascended to heaven and that they had seen him alive afterwards. They wrote books about his life, and some of these writings still survive today.
7. I doubt if any of you has ever read them, and I doubt if many of you have even heard the name of the man I’ve been describing: Apollonius of Tyana. He was a famous neo-Pythagorean philosopher of the first century AD, a worshiper of pagan gods, whose life and teachings are recorded for us in the writings of his later follower Philostratus, The Life of Apollonius of Tyana.
B. Apollonius lived at about the same time as Jesus, although they never knew each other. Their followers, though, knew each other and had heated debates about who was superior.


Bart Ehrman, Ph.D.
The University of North Carolina at Chapel Hill
Bart Ehrman is the Bowman and Gordon Gray Professor of Religious Studies at The University of North Carolina at Chapel Hill. With degrees from Wheaton College (B.A.) and Princeton Theological Seminary (M.Div. and Ph.D., magna cum laude), he taught at Rutgers for four years before moving to UNC in 1988. During his tenure at UNC, he has garnered numerous awards and prizes, including the Students’ Undergraduate Teaching Award (1993), the Ruth and Philip Hettleman Prize for Artistic and Scholarly Achievement (1994), and now the Bowman and Gordon Gray Award for excellence in teaching (1998).
· · Share · Delete

  • View 1 share

    • Mina Moalla سلام دوست عزیز رو بحث شما رو با بعضیها دیدم واقعاً خوشم میاد از پشتکار شما ولی‌ نادانی و حماقت بشر تمومی نداره ولی‌ بازم این بحثها تلنگری شاید باشه تا از خواب بیدار شن...
      September 21 at 6:36pm · · 2 peopleLoading...

    • افشا بهروزی شخصی بنام مسیح و یا موسی در علم تاریخ وجود ندارد.
      September 21 at 7:14pm · · 2 peopleLoading...

    • دکتر ایران نژاد مینا جان، داشتن دو سه تا هوادار خوب مثل شما و نارسی خانم و جاکوب عزیز غنیمتی است.
      September 21 at 10:10pm · · 2 peopleLoading...

    • دکتر ایران نژاد مسیح که یک لقب است برای آن مهدی موعود دین یهود. باید راجع به عیسی صحبت کنیم که لقب مسیح را به او داده اند که او هم "شاید" وجود داشته ولی زمین تا آسمان با داستانهایی که برایش بافته اند فرق داشته و اصلا شاید اسمش هم این نبوده. آنچه مسلم است شخصیت عیسی در ۴ تا انجیل باقی مانده با هم تناقض دارد. در مورد موسی هم من همین فکر را میکنم، یعنی یک کلامی بوده که بعد شده چهل کلام.
      September 21 at 10:14pm · · 4 peopleLoading...

    • Vatan Dost مسیح و محمد امام زمان اسلام و یهود و ......همشون یه گوه هستند ..اسلام که کاملترین و اخرینش بود سرتا پاش گوه و کثافت و خرافات بود حالا وای به حال بقیه شون
      September 22 at 12:38am · · 1 personLoading...



وای به حال مردمی که از شیخ سعدی درس اخلاق بگیرند

  I deplore a nation that tries to learn about ethical standards from such poets as Saadi.  Persians consider Saadi a great poet and thinker but I beg to differ.  His concept of love is nothing but his sexual desire towards his young under-aged students or slaves.  His understanding of love is Hypocritical.  For example, read Saadi's Disgusting writings and poetry on love: In English From http://classics.mit.edu/Sadi/gulistan.6.v.html
  A few translations of his didactic stories are quoted at the end of this article.  See Story 10 below where he proclaims eternal love toward a young lad but quickly rids of him the moment he grows a beard.

حکایتهای سعدی در باب عشق, انسان را یاد افکار اصغر قاتل می اندازد.  درک سعدی از عشق فقط بر روی رابطه جنسی با پسران دانش آموز یا برده دور میزند.  در حکایت شماره ۱۰ سعدی ثابت میکند همه شعر های عاشقانه او که دم از پیش مرگ شدن برای معشوق میزند "لحظه ای" است و به محض اینکه پسر معشوق او ریش مردانه در می آورد با یک اردنگی بیرون میشود و سعدی که داد از مهر جاودان به معشوق میزند، چیزی نیست جز مزوری که حرف و عملش یکی نیست (هیپوکریت).؛

گفتا شِکَرَم بیار و بادام
گفتم نخرم سرت به گوزی
تو پار (سال) گریختی چو آهو
وامسال بیامدی چو یوزی
سعدی خط سبز دوست دارد
نه هر الف جوال دوزی

  عمق فکری او در مورد عشق همین است که تا انسان عاشق کسی میشود، عقلش را از دست میدهد و نسبت به همه چیز کور میشود.  این دیدگاه سیاه-سفید و مطلق و سطحی او را مقایسه کنید با دیدگاه افلاطون در داستان ضیافت.  بیخود نیست مقاله ضیافت افلاطون جهانگیر است و کسی در جهان متمدن ارزشی به کسی چون سعدی نمیدهد.   لطفآ چندی از این حکایت ها را بخوانید، مخصوصا حکایت دهم.  اگر حکایت ها را به فارسی نمیتوانید دنبال کنید، در انتهای متن, آنها را به انگلیسی هم قرا داده ام.؛

باب پنجم گلستان سعدی به فارسی http://www.dibache.com/text.asp?cat=3&id=1542


گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى

تصحيح محمد علي فروغي



حکايت اول
 حسن ميمندي را گفتند: سلطان محمود چندين بنده صاحب جمال دارد که هر يکي بديع جهاني‌اند، چگونه افتاده است که با هيچ يک از ايشان ميل و محبتي ندارد چنانکه با اياز که حسني زيادتي ندارد؟ گفت: هر چه به دل فرو آيد در ديده نکو نمايد.

هر كه سلطان مريد او باشد
گر همه بد كند نكو باشد

وآنكه را پادشه بيندازد
كسش از خيل خانه ننوازد


كسى به ديده انكار گر نگاه كند
نشان صورت يوسف دهد به ناخوبى

و گر به چشم ارادت نگه كنى در ديو
 فرشته‌ايت نمايد به چشم، كروبى
*****
حکايت دوم
گويند خواجه‌اي را بنده‌اي نادرالحسن بود و با وي به سبيل مودت و ديانت نظري داشت. با يکي از دوستان گفت: دريغ اين بنده با حسن و شمايلي که دارد اگر زبان درازي و بي‌ادبي نکردي. گفت: برادر، چو اقرار دوستي کردي توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقي در ميان آمد مالک و مملوک برخاست.

خواجه با بنده پرى رخسار
چون درآمد به بازى و خنده

نه عجب كو چو خواجه حكم كند
وين كشد بار ناز چون بنده
*****
حکايت سوم
پارسايى را ديدم به محبت شخصي گرفتار، نه طاقت صبر و نه ياراي گفتار. چندانکه ملامت ديدي و غرامت کشيدي ترک تصابي نگفتي و گفتي:

كوته نكنم ز دامنت دست
ور خود بزنى به تيغ تيزم

بعد از تو ملاذ و ملجائى نيست
هم در تو گريزم ار گريزم

باري ملامتش کردم و گفتم: عقل نفيست را چه شد؛ تا نفس خسيس غالب آمد؟ زماني بفکرت فرو رفت و گفت:

هر كجا سلطان عشق آمد نماند
قوّت بازوى تقوا را محل

پاكدامن چون زيد بيچاره‌اى
 اوفتاده تا گريبان در وحل
 *****
حکايت چهارم
 يکي را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده، و مطمح نظرش، جايي خطرناک و مظنه هلاک؛ نه لقمه‌اي که مصور شدي که به کام آيد يا مرغي که به دام افتد.

چو در چشم شاهد نيايد زرت
زر و خاك يكسان نمايد برت

باري به نصيحتش گفتند: ازين خيال محال تجنب کن که خلقي هم بدين هوس که تو داري اسيرند و پاي در زنجير. بناليد و گفت:

دوستان گو نصيحتم مكنيد
كه مرا ديده بر ارادت اوست

جنگ‌جويان به زور و پنجه و كتف
 دشمنان را كشند و خوبان دوست

شرط مودت نباشد به انديشه جان، دل از مهر جانان برگرفتن.

تو كه در بند خويشتن باشى
عشق باز دروغ زن باشى

گر نشايد به دوست ره بردن
شرط يارى است در طلب مردن

گر دست رسد كه آستينش گيرم
ورنه بروم بر آستانش ميرم

متعلقان را که نظر در کار او بود و شفقت بروزگار او، پندش دادند و بندش نهادند و سودي نکرد.

دردا كه طبيب صبر مى‌فرمايد
 وين نفس حريص را شكر مى‌بايد

آن شنيدى كه شاهدى بنهفت
با دل از دست رفته‌اى مى‌گفت

تا تو را قدر خويشتن باشد
 پيش چشمت چه قدر من باشد

آورده‌اند که مر آن پادشه‌زاده که مملوح نظر او بود خبر کردند که جواني بر سر اين ميدان، مداومت مي‌نمايد خوش طبع و شيرين زبان، و سخن‌هاي لطيف مي‌گويد و نکته‌هاي بديع ازو مي‌شنوند؛ و چنين معلوم همي شود که دل آشفته است و شوري در سر دارد. پسر دانست که دل آويخته اوست و اين گرد بلا انگيخته او. مرکب به جانب او راند. چون ديد که نزديک او عزم دارد . بگريست و گفت:

آن كس كه مرا بكشت باز آمد پيش
مانا كه دلش بسوخت بر كشته خويش

چندان که ملاطفت کرد و پرسيدش: از کجايي و چه نامي و چه صنعت داني. در قعر بحر مودت چنان غريق بود که مجال نفس نداشت.

اگر خود هفت سبع از بر بخوانى
چو آشفتى الف ب ت ندانى

گفتا: سخني با من چرا نگويي که هم از حلقه درويشانم بل که حلقه به گوش ايشانم. آنگه به قوت استيناس محبوب از ميان تلاطم امواجِ محبت سر برآورد و گفت:

عجب است با وجودت كه وجود من بماند
تو به گفتن اندر آيى و مرا سخن بماند

اين بگفت و نعره‌اي زد و جان به حق تسليم کرد.

عجب از كشته نباشد به درِ خيمه دوست
عجب از زنده كه چون جان به در آورد سليم
 *****
حکايت پنجم
يکي از متعلمان، کمال بهجتي بود، و معلم از آنجا که حسّ بشريت است با حسن بشره او معاملتي داشت؛ و وقتي به خلوتش دريافتي گفتي:

نه آنچنان به تو مشغولم اى بهشتى روى
كه ياد خويشتنم در ضمير مى آيد

ز ديدنت نتوانم كه ديده در بندم
و گر مقابله بينم كه تير مى‌آيد

باري پسر گفت: آنچنان که در آداب درس من نظري مي‌فرمايي، در آداب نفسم نيز تأمل فرماي تا اگر در اخلاق من ناپسندي بيني که مرا آن پسند همي نمايد بر آنم اطلاع فرمايي تا به تبديل آن سعي کنم. گفت: اي پسر، اين سخن از ديگري پرس که آن نظر که مرا با توست جز هنر نمي بينم.

چشم بدانديش كه بر كنده باد
عيب نمايد هنرش در نظر

ور هنرى دارى و هفتاد عيب
دوست نبيند بجز آن يك هنر
*****
حکايت ششم
شبي ياد دارم که ياري عزيز از در درآمد. چنان بي‌خود از جاي برجستم که چراغم به آستين کشته شد.

سَرى طَيفُ من يَجلُو بِطلُعتهَ الدُجى
شگفت آمد از بختم كه اين دولت از كجا

نشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بديدي چراغ بکشتي به چه معني؟ گفتم: به دو معني: يکي آنکه گمان بردم که آفتاب برآمد و ديگر آنکه اين بيتم به خاطر بود:

چون گرانى به پيش شمع آيد
خيزش اندر ميان جمع بكش

ور شكر خنده يى ست شيرين لب
آستينش بگير و شمع بكش
*****
حکايت هفتم
 يکي، دوستي را که زمانها نديده بود گفت: کجايي که مشتاق بوده‌ام؟ گفت: مشتاقي به که ملولي.

دير آمدى اى نگار سرمست
زودت ندهيم دامن از دست

معشوقه كه دير دير بينند
آخر كم از آنكه سير بينند

شاهد که با رفيقان آيد، بجفا کردن آمده است؛ بحکم آنکه از غيرت و مضادّت خالي نباشد.
اذا جئتني في رفقة لتزورني
و ان جئت في صلح فانت محارب

 بيک نفس که برآميخت يار با اغيار
بسي نماند که غيرت وجود من بکشد

به خنده گفت كه من شمع جمعم اى سعدى
مرا از آن چه كه پروانه خويشتن بكشد
 *****
حکايت هشتم
ياد دارم در ايام پيشين که من و دوستي، چون دو بادام مغز در پوستي، صحبت داشتيم. ناگاه اتفاق مغيب افتاد. پس از مدتي که باز آمد، عتاب آغاز کرد که درين مدت قاصدي نفرستادي. گفتم: دريغ آمدم که ديده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.

يار ديرينه مرا گو بزبان توبه مده
که مرا توبه به شمشير نخواهد بودن

رشکم آيد که کسي سير نگه در تو کند
باز گويم نه که کس سير نخواهد بودن
*****
حکايت نهم
دانشمندي را ديدم به کسي مبتلا شده و رازش برملا افتاده. جور فراوان بردي و تحمل بي‌کران کردي. باري به لطافتش گفتم: دانم که تو را در مودت اين منظور علتي و بناي محبت برزلّتي نيست. با وجود چنين معني، لايق قدر علما نباشد خود را متهم گردانيدن و جور بي‌ادبان بردن. گفت: اي يار، دست عتاب از دامن روزگارم بدار؛ بارها درين مصلحت که تو بيني انديشه کردم و صبر بر جفاي او سهل‌تر آيد همي که صبر از ديدن او و حکما گويند: دل بر مجاهده نهادن آسانترست که چشم از مشاهده برگرفتن.

هر كه بى او به سر نشايد بُرد
گر جفايى كند ببايد بُرد

روزى از دست گفتمش زنهار
چند از آن روز گفتم استغفار

نكند دوست زينهار از دوست
 دل نهادم بر آنچه خاطر اوست

گر بلطفم به نزد خود خواند
 ور به قهرم براند او داند
*****
 حکايت دهم
در عنفوان جواني چنانکه افتد و داني، با شاهدي سر و سرّي داشتم؛ بحُکم آنکه حلقي داشت طَيبُ الَادا و خَلقي کالبدرِ اذا بدا.
آ
آنكه نباتِ عارضش آب حيات مى‌خورد
در شكرش نگه كند هر كه نبات مى‌خورد

اتفاقا بخلاف طبع، از وي حرکتي بديدم که نپسنديدم. دامن ازو درکشيدم و مهره برچيدم و گفتم:

برو هر چه مى‌بايدت پيش گير
 سر ما ندارى سَرِ خويش گير

شنيدمش همى‌رفت و مى‌گفت:

شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
رونق بازار آفتاب نكاهد

اين بگفت و سفر کرد؛ و پريشاني او در من اثر.

فقدت زمان الوصل والمرة جاهل
بقدر لذيذ العيش قبل المصائب

باز آى و مرا بكش كه پيشت مردن
خوشتر كه پس از تو زندگانى كردن

اما به شکر و منّت، باري پس از مدتي بازآمد. آن حلق داوودي متغير شده و جمال يوسفي به زيان آمده و بر سيب زنخدانش چون به گردي نشسته و رونق بازار حُسنش شکسته. متوقع که در کنارش گيرم. کناره گرفتم و گفتم:

آن روز كه خطِ شاهدت بود
صاحب نظر از نظر براندى

امروز بيامدى به صلحش
كش فتحه و ضمه بر نشاندى

تازه بهارا ورقت زرد شد
ديگ منه كآتش ما سرد شد

چند خرامى و تكبر كنى
دولت پارينه تصور كنى

پيش كسى رو كه طلبكار تست
 ناز بر آن كن كه خريدار تست

سبزه در باغ گفته‌اند خوشست
 داند آن كس كه اين سخن گويد

يعنى از روى نيكوان خط سبز
دل عشاق بيشتر جويد

بوستان تو گندنا زاريست
بس كه بر مى‌كنى و مى‌رويد

گر صبر كنى ور نكنى موى بناگوش
 اين دولت ايام نكويى به سر آيد

گر دست به جان داشتمى همچو تو بر ريش
 نگذاشتمى تا به قيامت كه برآيد

سؤ ال كردم و گفتم جمال روى ترا
چه شد كه مورچه بر گرد ماه جوشيدست

جواب داد ندانم چه بود رويم را
مگر به ماتم حسنم سياه پوشيدست
*****

می‌رفت و هزار دیده با او
هم‌چون شکری لبی و پوزی
باز آمد و عارض‌اش دمیده
مانند شبی به روی روزی
چندان که نشاط کرد و بازی
در من اثری ندید و سوزی
گفتا شِکَرَم بیار و بادام
گفتم نخرم سرت به گوزی
تو پار گریختی چو آهو
وامسال بیامدی چو یوزی
سعدی خط سبز دوست دارد
نه هر الف جوال دوزی!



Chapter V   
On Love and Youth

Story 1

Hasan Maimundi was asked that, as the Sultan Mahmud possesses so many beautiful slaves, each of whom is a marvel in the world, how it happens that he manifests towards none of them so much inclination and love as to Iyaz, although he is not more handsome than the others. He replied: 'Whatever descends into the heart appears good to the eye.'

He whose murid' the sultan is
If he does everything bad, it will be good.
But he whom the padshah throws away
Will not be cared for by anyone in the household.

If anyone looks with an unfavourable eye
Even the figure of Joseph will indicate ugliness
And if he looks with the eye of desire on a demon,
He will appear an angel, a cherub in his sigh].

Story 2

It is said that a gentleman possessed a slave of exquisite beauty, whom he regarded with love and affection. He nevertheless said to a friend: 'Would that this slave of mine, with all the beauty and good qualities he possesses, had not a long and uncivil tongue!' He replied: 'Brother, do not expect service, after professing friendship; because when relations between lover and beloved come in, the relations between master and servant are superseded':

When a master with a fairy-faced slave
Begins to play and to laugh
What wonder if the latter coquets like the master
And the gentleman bears it like a slave?

A slave is to draw water and make bricks.
A pampered slave will strike with the fist.

Story 3

I saw a religious man, who had fallen in love with a fellow to such a degree that he had neither strength to remain patient nor to bear the talk of the people but would not relinquish his attachment, despite of the reproaches he suffered and the grief he bore, saying:

I shall not let go my hold of thy skirt
Even if thou strike me with a sharp sword.
After thee I have no refuge nor asylum.
To thee alone I shall flee if I flee.

I once reproached him, asking him what had become of his exquisite intellect so that it had been overcome by his base proclivity. He meditated a while and then said:

'Wherever love has become sultan
Piety's arm has no strength left.
How can a helpless fellow live purely
Who has sunk up to his neck in impurity?'

Story 4

One had lost his heart and bidden farewell to his life because the target which he aimed at was in a dangerous locality, portending destruction and no chance promising a morsel easily coming to the palate nor a bird falling into the trap.

When thy sweetheart's eye has no regard for gold
Mud and gold are of equal value to thee.

I once advised him to abandon his aspiration to a fancy impossible of realization because many persons are enslaved by the same passion like himself, the feet of their hearts being in chains. He lamented and said:

'Tell my friends not to give me advice
Because my eyes are fixed on her wishes.
By the strength of fist and shoulders warriors
Slay enemies but sweethearts a friend.'

It is against the requirements of love to renounce affection to our sweethearts for fear of losing our lives.

Thou who art a slave to thy selfishness
Art mendacious in the game of love.
If there be no way to reach the friend
Friendship demands to die in pursuit of it.

I rise as no other source is left to me
Though the foe may smite me with arrow and sword.
If chance serves me I shall take hold of her sleeve.
Or else I shall go and die on her threshold.

His friends, who considered his position, pitied his state, gave him advice and at last confined him but all to no purpose.

Alas, that the physician should prescribe patience,
Whereas this greedy lust requires sugar.

Hast thou heard that the mistress secretly
Told him who had lost his heart:
'As long as thou possessest thy own dignity,
What will mine amount to in thy eyes?'

It is related that the royal prince who was the object of his affection had been informed to the effect that a good-natured and sweet-spoken youth was constantly attending on the plain, uttering graceful words; and strange tales having been heard of him, it appeared that his heart is inflamed and that he has a touch of insanity in his head. The boy knew that his heart had become attached to him and that he had raised this dust of calamity. Accordingly he galloped towards him. When the youth perceived the prince approaching him, he we and said:

'He who has slain me has come back again.
It seems his heart burns for him whom he has slain.'

Although he accosted the youth graciously, asking him whence he came and what his occupation was, he was so plunged in the depths of the ocean of love that he could not breathe:

If thou recitest the seven portions of the lesson by heart,
When thou art demented by love thou knowest not the A, B, C.

The prince said: 'Why speakest thou not to me? I also belong to the circle of dervishes; nay I am even in their service.' In consequence of the force of the friendly advances of his beloved, he raised his head from the dashing waves of love and said:

'It is a marvel that with thy existence mine remains
That when thou speakest words to me remain.'

Saying these words he uttered a shout and surrendered his life.

It would not be strange if he had been slain at his tent door
But it would be strange that if alive he should escape safe.
Story 5

A schoolboy was so perfectly beautiful and sweet-voiced that the teacher, in accordance with human nature, conceived such an affection towards him that' he often recited the following verses:

I am not so little occupied with thee, O heavenly face,
That remembrance of myself occurs to my mind.
From thy sight I am unable to withdraw my eyes
Although when I am opposite I may see that an arrow comes.

Once the boy said to him: 'As thou strivest to direct my studies, direct also my behaviour. If thou perceivest anything reprovable in my conduct, although it may seem approvable to me, inform me thereof that I may endeavour to change it.' He replied: 'O boy, make that request to someone else because the eyes with which I look upon thee behold nothing but virtues.'

The ill-wishing eye, be it torn out
Sees only defects in his virtue.
But if thou possessest one virtue and seventy faults
A friend sees nothing except that virtue.

Story 6

I remember that one night a dear friend of mine entered when I jumped up in such a heedless way that the lamp was extinguished by my sleeve. A vision appeared in the night and by its appearance the darkness was illuminated.

I was amazed at my luck exclaiming whence this felicity?

He took a seat and began reproving me saying that when I beheld him I extinguished the lamp. I said: 'I thought the sun had risen and wits have said:

When an ugly person comes before the lamp
Arise to him and pull him into the assembly
But if it be a sugar-smiled, sweet-lipped one
Pull him by the sleeve and extinguish the lamp.'

Story 7

One who had for a considerable time not seen his friend asked him where he had been and said he had been longing. He replied: 'To be longing is better than to be satisfied.'

Thou hast come late, O intoxicated idol,
We shall not soon let go thy skirt from the hand.
He who sees his sweetheart at long intervals
Is after all better off than if he sees too much of her.

When thou comest with friends to visit me
Although thou comest in peace thou art attacking.

If my sweetheart associates one moment with strangers
It wants but little and I die of jealousy.
She said smiling: 'I am the lamp of the assembly, O Sa'di,
What is it to me if a moth kills itself?'

Story 8

I remember how in former times I and another friend kept company with each other like two almond kernels in one skin. Suddenly a separation took place but after a time, when my companion returned, he commenced to blame me for not having sent him a messenger during it. I replied: 'I thought it would be a pity that the eyes of a messenger should be brightened by thy beauty and I deprived thereof.'

Tell my old friend not to give me advice with the tongue
Because even a sword will not compel me to repent.
I am jealous that anyone should see thee to satiety.
Again I say that no one will be satiated.

Story 9

I knew a learned man who had fallen in love with someone but his secret having fallen from the veil of concealment into publicity, he endured abundant persecution and displayed boundless patience. I said once to him by way of consolation: 'I know thou entertainest no worldly motive nor inclination for baseness. It is nevertheless unbecoming the dignity of a scholar to expose himself to suspicions and to bear the persecutions of mannerless persons.' He replied: 'O friend, take off the hand of reproach from my skirt because I have often meditated on the opinion which thou entertainest but have found it easier to bear persecution for his sake than not to see him; and philosophers have said that it is easier to accustom the heart to strife, than to turn away the eye from seeing the beloved.

Who has his heart with a heart-ravisher
Has his beard in another's hand.
A gazelle with a halter on the neck
Is not able to walk of its own accord.
If he, without whom one cannot abide,
Becomes insolent it must be endured.
I one day told him to beware of his friend
But I often asked pardon for that day.
A friend does not abandon a friend.
I submit my heart to what he wills.
Whether he kindly calls me to himself
Or drives me away in anger he knows best.

Story 10

In the exuberance of youth, as it usually happens and as thou knowest, I was on the closest terms of intimacy with a sweetheart who had a melodious voice and a form beautiful like the moon just rising.

He, the down of whose cheek drinks the water of immortality,
Whoever looks at his sugar lips eats sweetmeats.

I happened to notice something in his behaviour which was contrary to nature and not approved of by me. Accordingly I gathered up my skirt from him and, picking up the pieces of the chess-game of friendship, recited:

'Go and do as thou listest.
Thou hast not our head; follow thine.'

I heard him saying when he went away:

'If the bat desires not union with the sun
The beauty of the sun will not decrease.'

Saying this, he departed and his distress took effect on me:

I lost the time of union and man is ignorant
Of the value of delightful life before adversity.

Return. Slay me. For to die in thy presence
Is more sweet than to live after thee.

Thanks be to the bounty of God, he returned some time afterwards but his melodious voice had changed, his Joseph like beauty had faded, on the apple of his skin dust had settled as upon a quince so that the splendour of his beauty had departed. He wanted me to embrace him. I complied and said:

'On the day when thou hadst a beauteous incipient beard
Thou drovest him, who desired the sight, from thy sight.
Today thou camest to make peace with him
But hast exhibited Fathah and Zammah.

His fresh spring is gone and he has become yellow.
Bring not the kettle because our fire is extinguished.
How long wilt thou strut about, showing arrogance,
Imagining felicity which has elapsed?
Go to him who will purchase thee.
Coquet with him who asks for thee.

They said: "Verdure in the garden is pleasing."
He knows it who utters these words.
Namely, heartfelt affection for that green line
Fascinates the hearts of lovers more and more.
Thy garden is a bed of leeks.
The more thou weedest it the more they grow.

Whether thou pluckest out thy beard or not
This happiness of youthful days must end.
Had I the power of life as thou of the beard
I would not let it end till resurrection-day.

I asked and said: What has befallen the beauty of thy face
That ants are crawling round the moon?
He replied, smiling: "I know not what is the matter
with my face.
Perhaps it wears black as mourning for my beauty."'