Thursday, September 29, 2011

آیا شاهنامه فردوسی الهام گرفته (تقلیدی) از ایلیاد هومر یونانی است؟

آیا شاهنامه فردوسی الهام گرفته (تقلیدی) از ایلیاد هومر یونانی است؟

by دکتر ایران نژاد on Tuesday, July 5, 2011 at 6:10pm
 عده ای از محققان بر این اعتقادند كه اساطیر ایران تا حدودی ملهم از اساطیر آیین های آسیای غربی است و اساطیر ما از اساطیر ملت های گوناگون اثر پذیرفته است. (بهار، 1368، 57)آثار هومر از جمله عالی ترین آثار زبان یونانی و در حقیقت در نوع خود، باشكوه ترین آثارند و در نویسندگان مختلف پس از وی نفوذ عظیمی داشته اند.تحقیقات سعید نفیسی این نكته را آشكار كرده كه در ادبیات ملل مسلمان پس از اسلام، هومر چهره ناشناخته ای نبود، چنان كه یكی از مترجمان عرب (متوفی در سال 60)، یعنی حدود هفتاد سال قبل از تولد فردوسی، كه از زبان های سریانی و یونانی ترجمه می كرد، در خانه خود راه می رفت و شعرهای هومر را از بر می خواند (جمالی، 44 :1368.) در ضمن این تحقیقات نشان داده است كه برخی از آثار هومر در دوره ساسانیان به زبان پهلوی ترجمه شده بود و با علاقه شدیدی كه فردوسی به این نوع آثار داشت، اگر ترجمه مستقیم آثار هومر را به دست نیاورده باشد، به احتمال قوی از این حماسه ها اطلاع داشته است.

در دوره پادشاهان سلوكی، اكثر زمین های زراعی ایران در دست مالكان بزرگ ایرانی بود. این املاك یا میراث كهن بود كه به این اشراف ایرانی رسیده بود و یا از جمله املاك سلطنتی عهد هخامنشی بود كه به بزرگان واگذار شده بود، تا در برابر، شاهنشاه را در نبردها یاری دهند اما این مالكان بزرگ، هرگز به حمایت سروران تازه به دوران رسیده سلوكی برنخاستند و آنها را یاری نكردند. این نكته را می توان از گروه بسیار اندك سواران ایرانی كه همان ارتشتاران اند، در سپاه سلوكیان دریافت. درنتیجه همین امر نیز بود كه سلوكیان فقط بر یونانیان و شهرهای یونانی نشین آسیا تكیه می كردند.اما در همین دوره، وضع در خاور ایران، سرزمین بلخ و سغد، دیگرگونه بود. مالكان ارتشتار ایرانی در این منطقه ضد سلوكیان كه فقط به گرفتن خراج از ایشان توجه داشتند، با حكام یونانی همكاری كردند و بدین سبب اوضاع اجتماعی بلخ و سغد در این دوره به شدت شكوفا شد و به قول سیاح معروف چینی چانگ كئین، بلخ به تنهایی بیش از یك میلیون جمعیت داشت. یونانیان بلخ را با صفت گرانبهاترین می شناختند و آن را گوهر ایران نام داده بودند. این نزدیكی وسیع مالكان اشرافی ایران با اشراف حاكم یونانی كه به رشد اقتصادی كشور و ثروت روزافزون خاندان های اشرافی آسیای میانه منجر شد، نمی توانست بدون تلفیق های اجتماعی و فرهنگی باشد. در زمینه اجتماعی آثار ساخت های اجتماعی شهركها و روستاهای یونانی را می توان تا حدی در اوضاع روستاها و شهر ك های آسیای میانه دید. در زمینه فرهنگی بارزترین اثر این دوره استفاده از الفبای یونانی در بلخ است كه آثار بسیاری از آن در دست است.(بهار، 1352، ص 58-61.)به گمان مهرداد بهار، نگارنده كتاب اساطیر ایران، داستان رستم و اسفندیار نیز یكی از آثار این تلفیق فرهنگی است. اگر درست باشد
كه اشراف ایرانی با درباریان و اشراف یونانی باختر بیش از یك قرن محشور بوده اند، بی گمان افسانه های حماسی یونان برای این افراد، افسانه های ناشناخته ای نبوده است و در راس این افسانه ها، داستان های شیرین ایلیاد و ادیسه قرار دارد. (بهار، 1352، 65.)همچنین از منابع یونانی چنین بر می آید كه پس از به آتش كشیدن پرسپولیس، معبدی در آنجا ساخته شد كه در آن پیكره ای از آناهیتا قرار داشت كه تلفیقی از ویژگی های ایزد بانوی ایرانی و ویژگی آرتمیس و آتنا بود و این نیز تاثیر متقابل فرهنگ یونانی و ایرانی را نشان می دهد (گویری، 1372، 65.)از جمله موارد مشابه این آ ثار عبارتند از:1. گفتارها، كردارها و پندارهای مابعدالطبیعی2. اشخاص و موجودات مابعدالطبیعی مثل شاهان، پهلوانان، دیوان، جادوان، درختان، گیاهان، پرندگان، اشیا و ... است كه در این بخش درباره همسانی های شاهان و پهلوانان بحث می كنیم.سیاووش و بلورفونسیاووش و بلورفون هر دو سرنوشت یكسانی دارند. هر دو وقتی به دنیا می آیند، همه از دیدن رو و موی آنها در شگفت می مانند.سیاووش و بلورفون، هر دو زیبا و دلربایند. در هر دو داستان، زنان عاشق این پهلوانان شده اند و در هر دو داستان، هر دو متهم می شوند و شاهان برای آنها، آزمون های سختی را فراهم می آورند تا پاكی یا ناپاكی شان روشن شود هر دو از آزمون های سخت؛ جان سالم به در می برند و پاكی آنها بر همگان آشكار می شود.در شاهنامه، سودابه، عشقی ناپاك به ناپسری اش سیاووش دارد و چند بار او را به سرای خود فرا می خواند، اما سیاووش فرمان او را نمی برد. سودابه علاوه بر دلباختگی، سنگدل و غدار نیز هست. او فقط می خواهد از جوانی و رعنایی سیاووش برخوردار شود و به محض آنكه از دوستی او طمع می برد، كینه اش را به دل می گیرد و به نابودی اش كمر می بندد. در نزد شوهر خود او را متهم می كند و شاه را بر آن می دارد تا او را از میان آتش بگذراند، تا پاكی و ناپاكی او روشن شود اما سیاووش سرافراز و تندرست از میان آتش خارج و عشق ناپاك سودابه بر شاه آشكار می شود. عاقبت سیاووش، برای رستن از دست سودابه و سوءظن پدر راهی میدان جنگ می شود تا با افراسیاب جنگ را بیاغازد.در ایلیاد نیز همسر پزوتوس، آنته، در شهوت ناپاكی كه به بلورفون داشت می سوخت و چون نتوانست این شاهزاده را كه در فرزانگی یكتا بود از راه به در برد مانند سودابه به همسرش گفت: این پروتوس! یا بمیر یا جان بلورفون بستان! خواسته است مرا ناگزیر كند كه بستر تو را بیالایم شاه از این سخن در خشم شد و او را به لیسی نزد پدر زنش فرستاد، تا وی را به هلاكت برساند ...امیر این سرزمین، به این پهلوان فرمان داد كه عفریت اهریمنی را كه تا آن روز شكست ناخورده و از نژاد خدایان بود، بكشد؛ سرش مانند سر شیر، پیكرش مانند بز ماده ای و دم آن اژدهایی بود چون دمی سهمگین بر می آورد شراره ای سوزان از آن بر می جست با این همه بلورفون زمین را از آن پاك كرد و خود را به یاری خدایان واگذاشت. او با سولیم ها نبرد كرد و بر آنها پیروز شد. در بازگشت، شاه دامی دیگر در راهش گسترد. در همه لیسی، دلاورترین جنگ جویان را برگزید و آنان را دركمین نشاند. هیچ یك از آنها به خانه بازنگشت و بلورفون آنها را از میان برد و سرانجام شاه به پاكی او پی برد و وی را در لیسی نگاه داشت و دختر به او داد و همه سرافرازی های شاهی را به او بخشید.(هومر، 220-221 :1370)“بلورفون، بعدها دچار خودبینی و غرور شد و به فكر افتاد تا با اسب خود به آسمان ها برود و به مقام زئوس برسد ولی زئوس او را به زمین پرتاب كرد و بلورفون خود را كشت.(گریمال، 1367، 132) و بدین گونه داستان بزرگی و شكوهمندی در این منظومه به پایان آمد. اما برگ دیگر داستان زندگی شاهزاده ایرانی با صلح كردن او با اسفندیار و رفتن او به توران زمین گشوده می شود.سیاووش در توران زمین با دختر افراسیاب ازدواج می كند، گنگ دژ را بنا می نهد اما اخترشناسان او را فرخنده بنیاد نمی دانند.(فردوسی، 1370، 454-458.)از اخترشناسان بپرسید شاهكه من سازم ایدر یكی جایگاهاز او فرو بختم به سامان بودو یا دل ز كرده پشیمان بود؟بگفتند یكسر به شاه زمینكه بس نیست فرخنده بنیاد اینسیاووش به سبب فرهمندی و شكوهمندی، راز چرخ بلند را می داند و با “پیران” سخن از بودنی ها می گوید (فردوسی، 460:1370 .)من آگاهی از فر یزدان دهمهم از راز چرخ بلند آگهمبگویم تو را بودنی ها درستاز ایوان و باغ اندرآیم نخستبدان تا نگویی چو بینی چنانكه این بر سیاووش چرا بد نهانسپس سیاووش، كشته شدن خود به دست افراسیاب، آشفتگی ایران و توران و جنگ و كینه جویی میان قهرمانان دو كشور را پیش بینی می كند و دل “پیران” از شنیدن سخن او پر از درد می شود.سیاووش، شبی به خواب می بیند كه میان رودی، آتش برافروخته اند و آتش به سوی سیاووشگرد در حال زبانه كشیدن است و افراسیاب، در جلوی لشكر به تلخی به او می نگرد. او از خواب بیدار می شود و خواب خود را با فرنگیس در میان می گذارد و فرنگیس می گوید: این آتش دامن گرسیوز را خواهد گرفت چون دو بهره از شب می گذرد، پیك گرسیوز از راه می رسد و به سیاووش پیغام می دهد كه برای جنگ آماده باشد و سیاووش پس از آگاهی از عزیمت افراسیاب به فرنگیس می گوید: در این جنگ به فرمان افراسیاب، سر از تنم جدا خواهند ساخت و تو را اسیر خواهند كرد و “پیران” تو را خواهد رهاند. تو كیخسرو را خواهی زاد و پهلوانی از ایران، تو را همراه با كیخسرو به ایران خواهد برد. كیخسرو شاه ایران می شود و انتقام مرا از افراسیاب و تورانیان خواهد گرفت.(فردوسی، 481-482:1370.)سیاووش سپس نزد شبرنگ بهزاد می آید و سرش را در بر می گیرد و به گوش او رازی می گوید، كه چون كیخسرو به كین خواهی برخیزد، تو باره او باش( !فردوسی، 483-484 :1370.)به گوش اندرش گفت رازی به رازكه بیدار دل باش و با كس مساز!چو كیخسرو آید به كین خواستنعنانش تو را باید آراستناز آخر ببر دل به یكبارگیكه او را تو باشی به كین بارگیو چون سر سیاووش از تن جدا می شود، باد تیره رنگ جهان را تیره و تار می كند.(فردوسی، 491:1370) و همانگه در نقطه ای كه خون سیاووش بر زمین ریخته می شود، درختی سر بر می كشد كه فردوسی آن را خون اسیاوشان خوانده است

آخيلوس و اسفنديار آخيلوس پسر پله پادشاه ميرميدون‌ها، بيشتر با اسفنديار جوياى تخت و تاج همخوانى دارد. هر دو شاهزاده نظركرده نيروهاى فوق بشرى هستند. تتيس از الهگان دريا، مادر آخيلوس پسر خود را در رود ستيكس فرو برد تا رويين‌تن شود. خاصيت آب رود اين بود كه هركس در آن فرو مى‌رفت،‌رويين‌تن مى‌شد؛ منتهى چون هنگام فرو كردن آخيلوس در آب پاشنه پاى او در دست تتيس بود و آب به آن قسمت نرسيد، فقط اين نقطه از بدن آخيلوس آسيب‌پذير باقى ماند.(هومر، 1293:1370) و اسفنديار پهلوان نام‌آور ايرانى به دستور زردشت در رودخانه اساطيرى داهى تى آبتنى مى‌كند و رويين تن مى‌شود، اما چشم اسفنديار رويينه نيست، زيرا در موقع غوطه‌ور شدن در آب به ناچار چشمان خود را بست. تيرى كه آپولو آن را هدايت مى‌كند و پاريس مى‌افكند، بر پاشنه پاى رويين‌نشده آخيلوس مى‌نشيند و بدين ترتيب او كشته مى‌شود و تير گزى كه سيمرغ نشان مى‌دهد و رستم مى‌افكند بر چشمان رويين‌نشده اسفنديار اصابت مى‌كند و او را از پاى در مى‌آورد.(فردوسي، 1293:1370) اسب آخيلوس، مرگ صاحبش را پيش‌بينى مى‌كند (هومر، 601:1370) و شتر پيشاهنگ اسفنديار نيز سر دوراهى دژگنبدان باز مى‌ماند تا اسفنديار را از سرنوشت مرگبارش در زابلستان بياگاهاند. اما اسفنديار به كشتن شتردستور مى‌دهد و به سوى سرنوشتى كه چاره‌ناپذير است روانه مى‌شود. (فردوسى 1243:1370) هكتور و اسفنديار اسفنديار را مى‌توان با هكتور، شاهزاده تروايى نيز مقايسه كرد. اسفنديار به خوبى مى‌داند كه وقتى گشتاسب او را به جنگ رستم مى‌فرستد در واقع او را به سوى مرگ روانه مى‌كند؛ اما براى پرهيز از ننگ و عار و براى انجام فرمان پدر و كسب افتخار و شهرت به سوى مرگ مى‌شتابد. “كتايون” مادر او نيز وقتى در مرگ وى ندبه مى‌كند، “هكوب”‌مادر هكتور را به خاطر مى‌آورد. كتايون مانند هكوب فرزند خود را از اين نبرد شوم و بدفرجام باز مى‌دارد؛ اما ضربه تقدير قطعى و اجتناب‌ناپذير است. حتى سوگوارى‌هايى كه بعد از مرگ هكتور صورت مى‌گيرد، ناله‌هاى غم‌انگيز سوگوارى‌هاى مرگ اسفنديار را تداعى مى‌كند. هكتور به هنگام جنگ با آخيلوس، جوشن “پاتروكل” را كه دسترنج “هفائيستوس” بود و حربه در آن كارگر نبود بر تن كرد و فقط جايى كه استخوان گردن را از شانه جدا مى‌كند نمايان بود. آخيلوس با بازوى خود پر از خشم، زوبين را در آنجا فرو برد و گردن نازك او را شكافت. (هومر، 665:1370) اسفنديار نيز رويين‌تن بود و هيچ نوع سلاحى بر تن او كارگر نبود و رستم به راهنمايى سيمرغ تير گز را بر چشمان او فرو برد و اين‌چنين‌ او را كشت. هر دو پهلوان با چوب‌هايى كه موجودات افسانه‌اى به پهلوانان داده بودند، كشته مى‌شوند. شيرون موجود افسانه‌اى چوب زبان گنجشكى را به پدر آگاممنون داده بود تا دلاورترين قهرمانان را با آن بكشد. (هومر، 496:1370) و سيمرغ موجود مرموز و فوق طبيعى راهنماى رستم در يافتن چوب گز براى كشتن اسفنديار بود. (فردوسي، 1284:1370) اوليس و رستم اوليس قهرمان شكست‌ناپذير اديسه پس از چندين سال سرگردانى و تحمل خيزابه‌هاى جانفرسا و دردناك بالاخره به موطن خود بر مى‌گردد. وى اورسيلوك پسر ايدومنه را مى‌كشد، چرا كه او مى‌خواست او را از آنچه در تروا تاراج كرده بود محروم كند و ديگر اينكه اوليس را زيردست پدر خود قراردهد، اما اوليس خوددارى كرده بود. (هومر(1)، 296:1370) رستم، قهرمان شكست‌ناپذير شاهنامه نيز از ننگ دست بسته بودن و به درگاه شاه گشتاسب رفتن شرايط را براى مرگ اسفنديار آماده مى‌كند؛ هرچند كه قواى مابعدالطبيعى او را مطلع مى‌كنند كه از شومى كشتار او بر كنار نخواهد ماند.(فردوسي، 1289:1370) چنان‌كه مشهود است، هر دو قهرمان براى دورى جستن از ننگ و عار به چاره‌جويى وترفند رقيب خود را از بين مى‌برند. هر دو با ديوان و غولان جنگ مى‌كنند. رستم با ارژنگ‌ديو و ديو سپيد مى‌جنگد و آنها را مى‌كشد و اوليس نيز سيكلوپ (غول يك چشم) را با ميخى آتشين از چوب زيتون كور مى‌كند. آخيلوس و رستم رستم از همه پهلوانان شاهنامه برتر است. او از عهده همه قهرمانان و سپاهيان بر مى‌آيد و در جنگ‌ها هميشه پشت و پناه ايرانيان و تاجبخش همه شاهان است. در برابر توانمندى او، همه حتى كاووس شاه نيز سر تعظيم فرود مى‌آورد، از اين‌رو اگر بگوييم رستم برگزيده‌ترين و برترين پهلوانان شاهنامه است سخنى به گزاف نگفته‌ايم. آخيلوس نيز از همه قهرمانان ايلياد برتر است. نعره او تراوييان پيروزمند را به گريز وا مى‌دارد و به تنهايى از عهده سپاهيان بر مى‌آيد و دلاوران بسيارى از جمله هكتور، دلاور قدرتمند تروايى به دست او كشته مى‌شوند. مادر آخيلوس به او اطلاع مى‌دهد كه اگر هكتور را بكشد خود نيز چندان نخواهد زيست (هومر، 562:1370)، اما به خاطر كين‌خواهى پاتروكل، نزديك‌ترين دوستش انگيزه‌اى جز كشتن هكتور ندارد. رستم نيز از جانب سيمرغ مطلع مى‌شود كه اگر اسفنديار را بكشد، سرنوشت شومى خواهد داشت. (فردوسي، 1289:1370) كه هر كس او را خون اسفنديار بريزد ورا، بشكرد روزگار هر دو پهلوان با دلاورترين و قدرتمندترين پهلوانان نبرد مى‌كنند و هر دو پهلوان از طريق موجودات افسانه‌اى بر كشتن قهرمانان نامى و دلاور راهنمايى مى‌شوند و عاقبت نيز بر آنها پيروز مى‌شوند. شيرون(1( )موجود افسانه‌اى ازسانتورهاى تسالي)چوب زبان‌گنجشكى را به پله- پدر آخيلوس- مى‌دهد تا در آينده نام‌آورترين جنگجويان را نابود كند.(هومر 496:1370) و رستم به راهنمايى سيمرغ تير گز را بر چشمان اسفنديار مى‌نشاند و بدين‌گونه او را مى‌كشد. هكتور در جنگ با آخيلوس، جوشن شكوهمندى از پاتروكل ربوده و بر تن كرده بود و چون اين جوشن ساخته دست خدايان (هفائيستوس بود)، از اين‌رو حربه در آن كارگر نمى‌افتد و تنها استخوان گردن او آنجا كه گردن را از شانه جدا مى‌كند نمايان بود. به همين دليل آخيلوس با بازى خود پر از خشم، زوبين را در آنجا فرو برد و گردن نازك و نوخيز وى را از اين سوى به آن سوى شكافت. (هومر، 129:1370) اسفنديار نيز رويين‌تن بود و هيچ نوع سلاحى در بدن او كارگر نبود. سيمرغ رستم را مطلع ساخت كه اسفنديار فقط از راه چشم آسيب‌پذير است. (فردوسي، 129:1370) البته بايد گفت كه رستم شاهنامه با آخيلوس ايلياد، فقط از همين جهات معدود با هم قابل مقايسه‌اند چرا كه آخيلوس به خاطر زنى كه آگاممنون از غنايم او كسر كرده بود آرزو داشت زئوس شكست را نصيب هم‌ميهنانش كند، تا نبود او در جنگ احساس شود، در حالى كه رستم در همه بلايا پشت و پناه ايرانيان است. آخيلوس ايلياد، بيشتر با اسفنديار جوياى تخت و تاج همخوانى دارد تا با رستم؛ بويژه كه اسفنديار و آخيلوس هر دو نظركرده نيروهاى فوق بشرى هستند. تتيس از الهگان دريا، مادر آخيلوس پسر خود را در رود “ستيكس” فرو برد تا رويين‌تن شود(هومر، 279:1370) و زردشت، اسفنديار را كمربسته خود كرده بود و هيچ سلاحى بر تن او كارگر نمى‌افتاد. هكتور و رستم قهرمان ديگر تروا هكتور از جنبه ديگرى با رستم قابل مقايسه است. او به خوبى مى‌داند كه خدايان مقدمات سقوط تروا را فراهم آورده‌اند و سرنوشت نابودى و شكست او را رقم زده‌اند؛ با اين حال مردانه مى‌جنگد و برادر بزدل و زن‌باره‌اش “پاريس”‌را سرزنش مى‌كند و بى‌هيچ اميدى مى‌كوشد و خود را فدا مى‌سازد و با تمام توان با شوقى پرجوش دفاع مى‌كند تا شهرت لايزالى را در اذهان مردم باقى گذارد. رستم نيز مى‌داند كه اگر دست به بند اسفنديار نهد،در هر صورت سرنوشت شومى خواهد داشت كه بهترين حالتش هلاكت شدن به دست اسفنديار است. او نيز چون هكتور در برابر نيروهاى مابعدالطبيعى مى‌ايستد، هرچند شكست خود را حتمى مى‌داند، اما سربلند زيستن و مردانه‌مردن را به بند گشتاسب ترجيح مى‌دهد. علاوه بر اين هر دو پهلوان قدرتمند با زورمندي، سنگ‌هاى بسيار بزرگى را بر دست مى‌گيرند و پرتاب مى‌كنند. رستم سنگى كه هفت گردان از برداشتن آن از دهانه چاه درمانده بودند، به تنهايى از جاى بر مى‌دارد و در بيشه چين پرتاب مى‌كند و بيژن را از چاه مى‌رهاند. (فردوسي، 824:1370) و تخته سنگى را كه بهمن پسر اسفنديار از بلندى به سوى رستم پرتاب كرده است، با پاشنه پا از خود دور مى‌كند. (فردوسي، 1249:1370) هومر نيز مى‌گويد: هكتور، تخته سنگى را كه دو تن از زورمندترين مردم روزگار ما با رنجى مى‌توانستند آن را از زمين بردارند و بر گردونه‌اى بار كنند، به تنهايى و كوشش ناكرده تاب مى‌داد و به سوى دروازه‌هاى مردم آخايى مى‌افكند. (هومر، 398:1370) زال، اوديپ، پاريس زال، پهلوان ايرانى به سبب سپيدمو زاده شدن از مادر توسط پدرش سام در كوه البرز نهاده مى‌شود و سيمرغ او را در بر مى‌گيرد، به لانه خود مى‌برد و همراه با بچه‌هاى خود مى‌پرورد. سالها بعد سام در خواب مى‌بيند كه شخصى از كشور هند مژده سلامتى فرزند او را مى‌دهد. سام در پى اين خواب با سران سپاه به سوى كوه البرز مى‌آيد و چون سيمرغ آنها را مى‌بيند به زال خبر مى‌دهد كه پدرش براى بردن او آمده است و از اين‌رو او را بر مى‌گيرد و به نزد پدرش مى‌آورد و او را به پدر باز مى‌گرداند. (فردوسي، 109-115:1370) اسطوره زال از اين ديد به افسانه اوديپ، در اسطوره‌هاى يونانى مى‌ماند كه “نهان‌گويان دلف” به “لائيوس”، پادشاه “تب” خبر مى‌دهند كه فرزندى كه وى از همسرش “ژوكاست” خواهد يافت، او را خواهد كشت. “لائيوس” دستور داد كه نوزاد را بر كوه “تسيرون” بنهند تا توشه ددان شود. چاكرى كه به اين كار گمارده شده بود، پاى كودك را سفت و او را از درختى فرو آويخت. كودك از اين‌رو اوديپ (در يونانى به معنى پاى برآماسيده) نام گرفت. به يارى بخت، “فورباس”، شبان “پوليپ“ پادشاه “كورنيت” با رمه خويش از آن سوى مى‌گذشت، فريادهاى كودك را شنيد و به نزد وى شتافت. شهربانوى كورنيت كه فرزندى نداشت، اوديپ را به فرزندى پذيرفت و پرورد و بدين‌سان او از مرگ رست و چون به نيرومندى رسيد، پس از رويدادهاى شگفت به تب باز رفت و نادانسته پدر خويش را كشت.(كزازي، 40:1367) پاريس نيز چون به دنيا مى‌آيد، خوابگزاران، حيات او را به نابودى شهر تروا مى‌دانند. از اين‌رو پدرش او را به چوپانى مى‌سپارد تا وى را بكشد. دهقان نرم‌دل، پاريس را به دست خويش نمى‌تواند بكشد، از اين‌رو او را بر كوه “ايدا” مى‌نهد و در آنجا ماده خرسى او را شير مى‌دهد. دهقان پس از هفته‌اى باز مى‌آيد و كودك را زنده مى‌بيند و او را نزد خود مى پرورد تا سر‌انجام پدر او را باز مى‌شناسد و به دربار باز مى‌گرداند. (مختاري، 73:1369) كتابنامه بهار، مهرداد، 1352، اساطير ايران، انتشارات بنياد فرهنگ ايران بهار، مهرداد، 1368، “اسطوره، بيانى فلسفى يا استدلالى تمثيلي”، مجله ادبستان، شماره 2 بهار، مهرداد، 1362، پژوهشى در اساطير ايراني، تهران: انتشارات توس جمالي، كامران، 1368، فردوسى و هومر، تهران: انتشارات اسپرك سرامي، قدمعلي، 1368، از رنگ گل تا رنج خا، چ1 ، تهران: انتشارات علمى و فرهنگي صفا، ذبيح‌الله، 1352، حماسه سرايى در ايران، چ3، تهران: انتشارات اميركبير فردوسي، ابوالقاسم، 1370، شاهنامه، به تصحيح ژول مول، ج1 تا 4، چ5، انتشارات آموزش انقلاب اسلامي كزازي، ميرجلال‌الدين، 1367، مازماى راز، جستارهايى در شاهنامه، چ1، نشر مركز گريمال، پير، 1367، فرهنگ اساطير يونان و روم، ترجمه احمد بهمنش، تهران: انتشارات اميركبير گويري، سوزان، 372، آناهيتا در اسطوره‌هاى ايران، انتشارات جمال الحق مختاري، محمد، 1362، اسطوره زال، تبلور تضاد و وحدت ملي، چ1، تهران: نشر آگه معين، محمد، 1368، مجموعه مقالات، به كوشش مهدخت معين، ج1 و 2، چ2، تهران: موسسه انتشارات معين هومر، 1370، ايلياد، ترجمه سعيد نفيسي، چ8، تهران: انتشارات علمى و فرهنگي هومر، 1370، اديسه، ترجمه سعيد نفيسي، چ8، تهران: انتشارات علمى و فرهنگي



.
Richp24@ymail.com

No comments:

Post a Comment